#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_334
- به آقابزرگ خبر دادم، تو راهه. امشب سکته نکنه خیلیه.
خم شدم به جلو سرمو تو دست گرفتم و اون باز شونمو فشرده، گفت:
- غصه نخور گلم.
شونمو از زیر دستش کشیده از رو صندلی بلند شدم. هق هق خفه کرده، به دیوار تکیه دادم و نگامو دادم به سرامیکای کف.
سنگینی نگاش و من دل ریش.
تمام قلب تو به من نمی رسه
صدای عصای آقابزرگ و من نگام رفته ته راهرو.
خاتونم چی شدی؟
خودمو به خاتون در حال سقوط رسونده زیر بغلشو گرفتم و گفتم:
- خاتون!
خاتون - دیدی چی به سرم اومد؟ نسترن امانته. نسترن دخترمه مادر. نسترن طوریش بشه من جواب مادر پدرشو چی بدم؟
- خاتون چیزی که نشده هنوز.
خاتون - چطور این بلا سر عروسم اومده؟
- پاش رو سرامیک آشپزخونه لیز خورده بود.
romangram.com | @romangram_com