#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_326


- يعني قبول كرده جون ترانه؟

چشماش باز نگرون شد. خودشو سُر داد پايين و پاهاشو تو سينه جمع كرد و گفت:

- دوسش داري؟

لبخندم واقعي تر از هر لحظه رو صورتم بساط پهن كرده. نگامو به بك گراوند يه ماهه گوشيم دوخته و گفتم:

- دوسش ندارم. من عاشقشم، مي ميرم براش، ديوونشم!

لبخندش نامطمئن رو صورتش پخش شد و گفت:

- اگه بين ما و اون قرار باشه يكي رو انتخاب كني، چي؟

پاهام شل شد. رو زمين نشستم و نگامو باز بند بك گراند يه ماهه گوشيم با اون لبخند دوست داشتني جذاب از نوع لعنتيش كرده و گفتم:

- از عاشق نكير و منكر مي پرسي؟

- ترانه تا چه حد؟ آقابزرگ راضي نيست؛ امشبم حرمت به نامي باباشو نگه داشته پرتشون نكرده از خونه بيرون.

چشام پر و خالي شد. دستمو به روي صفحه نرم حرکت داده و گفتم:

- من مي خواستم خودم چايي ببرم.

رو زمين لغزيد، سرمو به سينش فشرد و كنار گوشم با بغض نشسته تو صداش گفت:

- فدات شم غصه كه نداره. بازم خوبه ندادن تو چايي ببري، وگرنه اين بدبختا كه پا سوخته مي رفتن از اين خونه.

خنديدم و ميون اون همه بغض مشت زدم به بازوش. من عاشقم.





***

romangram.com | @romangram_com