#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_327


پا رو پا گردونده به مدل تعارف چاييش از بُعد خواهر شوهرونه نگاه كردم و سر كرده تو گوش شادمهر گفتم:

- نه، همچين بگي نگي تعارف بلده.

شادمهر نگاه گشاد كرده خودشو جمع و جور کرد و پشت بندش چايي داغو ريخت تو حلقش تا ماتحتش سوخت و به رو خودش نياورد و لبخند الكي ول داد و گفت:

- والا منم و همين يه خواهر، خونواده زيادي نداريم. يه عمه پير هست كه پيش دو تا بچش سوئد زندگي مي كنه. ريش و قيچي دست خودتون.

- از كار و بار هم كه خودتون بهتر مي دونين. اسم ملكي بازار كور كنه. يه صنف ساختمون سازيه و يه شادمهر ملكي. خونه الانشون كه از هر جهت نامبروانه. يه خونه دو هزار متري تو شمرون، چند تا ويلا اطراف شهر و يكي هم تو نوشهر. كار و بار اون ور آبشم كه سكه س. اينم از شرايط شادمهر جان.

نگاه همه روم مونده. نيشمو تا ته كش دادم و گفتم:

- خب من الان حكم خواهر شوهر دارم ديگه يه خودي بايد نشون بدم. شما چرا اين جوري نگام مي كنين؟

جمع يه كم مكث كرده بعد يه خنده مليح مناسب فضايي اومد و شادمهر سر كرد تو گوشم و گفت:

- فداي اين خواهر شوهر بودنت خواهر!

- چاكر داداش.

عمو فريبرز - هر چي مهساي بابا بگه، وگرنه آقا شادمهر واسه ما از هر جهت تاييد شدن.

دقيقا از همين جهت مال و اموالي؟ جهت دوست دختري كه اصلا مهم نيست ديگه، نه؟ آهان!

خاتون - خب اين دو تا جوون برن سنگاشونو با هم وا بكنن حرفي نمونه.

يه عمر زندگي و نيم ساعت تايم واسه رفع عدم تفاهم؟

شادمهر و مهسا تراس رفتن و نگام چرخيد و روی حسام که از اول مجلس آروم به من خيره بود موند.

براش اخم كرده لبخند جاش پاشيد تو صورتم.





romangram.com | @romangram_com