#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_312
***
بابا مهدي دست انداخته گردن مامان شهره، گفت:
- حالا قهر نكن خانوم.
مامان شهره با ناز و كرشمه ريز گفت:
- اذيتم مي كني مهدي.
خنديدم و گفتم:
- همين شماهايين كه سطح توقعا رو مي برين بالا ديگه.
بابا مهدي پس گردني آرومی نثارم كرد و گفت:
- ما رو ديد نزن بچه!
قهقهه ول داده رفتم تو سالن كنار شادمهر. غرق لپ تاپش بود. نشستم و گفتم:
- چه خبر؟
- فعلا كه خبر عروسي اون پسر عموت بد تو شهر پيچيده.
نگام مات يه جا مونده گفتم:
- نمي دونم چرا يهويي!
- آقابزرگت هيچ چيزش بي دليل نيست. يه چي ديده از اين پسره مي خواد سر به راهش كنه. حالا تو چته داغوني؟
- من؟ نه بابا، چند وقتيه حس و حال ندارم.
romangram.com | @romangram_com