#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_311


- دور هم جمع شديم تا بالاخره تكليف مهديس و حسام معلوم بشه.

نگام با سرعت نور برگشت طرف حسام. پوزخندش كشدارتر شد. مهديس ديگه اخم نداشت و به دهن آقابزرگ خيره بود و باز هم حسام ... حسامي كه ژست غرور گرفته، پا رو پا انداخته و خودشو منتظر نشون داد.

آقابزرگ - تا آخر اين ماه مراسمو مي گيريم. فريبرز دنبال مراسم باش نمي خوام چيزي كم و كسر باشه.

خاتون - فاروق خان!

آقابزرگ يه وري ليليشو نگاه كرده، گفت:

- شما دو تا حرفي ندارين؟

حسام كف زده با همون ژست غرور گفت:

- عاليه! چرا اين قدر خودتونو اذيت مي كنين؟ مراسم كه نمي خواد، يهويي مي ريم سر زندگيمون ديگه نه؟ خوب نيست؟

بلند شد از سر جاش، نگاه سخت شدشو داد به آقابزرگ، اخم كرد و گفت:

- من بريده و دوخته كسيو تنم نمي كنم، شب خوش!

قدماي بلندش تندتر شد. از سالن زد بيرون و همهمه ی پشت بندش تو سالن غوغا كرد.

عمه فريبا - فريبرز اين كار حسام يعني چي؟

عمو فريبرز - نمي دونم چه مرگشه! حتما تو شركت مشكلي پيش اومده.

آقابزرگ - تا آخر ماه عروسي برگزار ميشه.

گلرخ جون - هر چي شما بگين آقابزرگ.

مهديس نگاشو به يه نقطه دوخت و گفت:

- موافقم.

نگام روش سنگين شد. از حسام چي ديدي دختر؟

romangram.com | @romangram_com