#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_310
- چرا واسه اين خونواده همه چي پوله؟
- نه كه واسه شادمهر نيست!
- مي دونم كه به نظرت انتخاب من غلطه.
- مهسا هیچ كس كار خودشو غلط نمي دونه. كاش واقعا كارت غلط نباشه.
يه كم سكوت و نگاه خيره ی من به اون همه خوشگلي مهسا. مهسا جاي من خوشبخت شو.
- حالا نمي دوني آقابزرگ واسه چي هممونو دعوت كرده امشب؟
- نه كه تو كار به دعوت داشتي، تعجبم كردي.
- نه بابا! بي شوخي ميگم، اين بزرگترا يه نموره مشكوك مي زنن.
- چه مي دونم والا! شايد يه كاري دارن.
عاقل اندر سفيهونه نگام كرد و گفت:
- بريم پايين حسامم اومد.
اخمام تو هم كشيد. تو آينه خودمو چك كردم و همراش رفتم.
رو يه استيل دو نفره خالي نشسته به همه حضار لبخند زده. حضور حسامو كنارم حس كردم. كنارم نشست و دم گوشم گفت:
- چه خبر؟
خودمو عقب كشيده بي خيال جوابش شدم و نگاه آقابزرگ رو سنگين شده حس كردم.
آقابزرگ - ترانه بابا، بيا اين جا پيش من بشين.
ابروهاي مهسا بالا پريد. اخم مهديس تو هم كشيد. پوزخند حسام صدا داد. آقابزرگ و اين لوس كردناي تو جمعي؟
كنار آقابزرگ رو دسته مبل نسيه نشستم و به حسام خيره به خودم يه نيم نگاه انداختم. صدای آقابزرگ رو شنيدم كه گفت:
romangram.com | @romangram_com