#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_306
خاتون - الهي بگردم جفتشون نازن.
- حسوديم ميشه خاتون نگو اين جوري.
- حسوديت نشه چون تو عزيز دل مني. يه خار كه به پات بره مي ميرم و زنده ميشم مادر.
- حالا نگفتم لوسم كنين.
آقابزرگ - ترانه من تلخ كه ميشم واسه خاطر خودته. تو از بچه هام عزيزتري، يادگار فردينمي. هميشه صلاحتو خواستم.
- مي دونم، اين منم كه هميشه قدرنشناس بودم.
لبخند زد. زنگ آيفون خورد. خاتون که نزديك آيفون بود با نگاه توی صفحه باز كرد.
آقابزرگ - كي بود اين وقت صبح؟
خاتون - بچم حسامه.
نگاه آقابزرگ رو من مونده، گفت:
- اين وقت صبح؟
در سالن باز شد و آقا با اون پالتوی كوتاه خاكستري دختر كششون اومدن تو.
لبخند زد و از همون جلوی در گفت:
- صبح بخير ليلي و مجنون خودم، مي بينم كه ترانه خانوم هم هنوز آماده نيستن.
- امروز نميام خستم.
چشماش خط و نشون كشيده ازم رد شد و پشت ميز صبحونه نشست و گفت:
- مهندس خوبي باش و تا بيست دقيقه ديگه آماده باش. منم ریيس خوبي ميشم و افتخار ميدم كه برسونمت.
آقابزرگ - ميگه خسته س، چرا زورش مي كني؟
romangram.com | @romangram_com