#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_305
***
خاتون - چيزي شده مادر؟ چرا نمي خواي بري شركت؟
- خستم خاتون، گفتم يه چند روزي مرخصي بگيرم استراحت كنم.
آقابزرگ نگاشو سنگين كرده، گفت:
- مشكلي نيست ترانه؟
نگامو از ظرف عسل نكنده و گفتم:
- نه آقابزرگ همه چي خوبه.
خاتون - خوبه مادر استراحت كن، چيه اين همه كار؟
آقابزرگ - مهسا رفت؟
خاتون - آره، بچم بايد مي رفت دانشگاش با دوستاش قرار داشت.
آقابزرگ - ترانه بابا نمي خواي يه ماشين بخري؟
- حالا مي خرم.
آقابزرگ - يه مدت دست نگه دار، شادمهر گفته واست خوبشو جور مي كنه.
لبخند زده نگامو بالاخره كندم از اون ظرف عسل و گفتم:
- عياق شدين با هم.
آقابزرگ - پسر خوبيه، جنم داره. خبرشو دارم هم اين جا هم تو تركيه خوب دم و دستگاهي به هم زده. يه مدت هم كه نيويورك بوده. خيلي جنم مي خواد يه تنه يه دختر بچه رو بزرگ كردن.
romangram.com | @romangram_com