#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_294


فرهاد كنار گوشم لب زد:

- آقابزرگ اين ضايع كردنش بد به دل مي شينه.

- نپكي شما از ذوق.

خنديد، دستشو محكم تر كرد دور شونه ظريف خانوم خوشگلش و نيش نسترن تمام ديجيتال وا شد.

مهسا - حالا مهديس جون چه اصراريه دست از خوشگذروني برداري بچسبي به كار؟ والا بهمن خان جا همه خونواده تو اون كارخونه حق آب و گل دارن!

حسام سرشو به پشتي مبل تكيه داد، لبخند عريض زده و گفت:

- حتما مي خواد باباش دست تنها نباشه.

حسام و اين حملات؟ سنگر نشين بودي هميشه، عوض شدي حسام!

خيرگي نگاشو بي خيال، نگامو دادم قاطي تيك هاي عصبي بهمن خان چشم غره رو به عمه فريباي سرخ و سفيد شو.

مهديس - مهسا جون مثل اين كه كار كردن من زياد باب طبعت نيست.

مهسا - نه كه تئاتر خوندي گفتم حروم نشي. همين امثال تو هستن كه استعدادا پنهون ميشه ديگه.

خندش تو صورتش كش اومده و فرهاد رو هم خندوند. اين دو تا مهديس ببيني تو خونشون نيست.

مهشيد - راست ميگه مهسا، حالا تو چي سرت ميشه كه بخواي بري تو كارخونه هم كار كني؟

مهديس - گفتم بابا يه كم دست تنهاست.

- فكر نمي كنم بهمن خان زياد خسته بشن. تا جايي كه جلو چشم ماست عمو فريبرز سختي كار داره و جوش جوش زدن حق و ناحقي نكردن.

سكوت تو سالن و نگاه متعجب همه به من شد. حسام يه وري خند زد. فرهاد لبخند زد. آقابزرگ كج خند زد. عمو فريبرز هم پوزخند زد.

زخم مي زني، اما از جذام بيزاري.

من با همه ي اونايي كه بد باهام تا كردن بد تا مي كنم، اين اون روي سكه س بهمن خان!

romangram.com | @romangram_com