#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_293


- هان؟

- کجایی تو؟ واسه در و دیوار می خوندم مثل این که!

خندم لوس و بی محتوا تو فضای تراس پخش شد.

دیگه نیستی تا ببینی همه مردگی هامو زندگی می دونن.





***

نيش مهسا خودكار باز شده. اشاره زد به ليوان شربت و منو خنده انداخت.

عمه فريبا - بخور عمه، بخور جون بگيري. الهي بميرم از صبح تا شب تو اون شركت خسته ميشي كه.

فرهاد چشماشو تو كاسه ی چشم چرخش داده. مسخره بازي تحفه كنار دستشو به حد اعلا رسونده، زير لب که همه بفهمن گفت:

- همه خسته ميشن.

نسترن لبشو به دندون گير داده بابت عدم فوران خنده يه سقلمه آقا رو مهمون كرده، چشم و ابرو اومد كه يعني زشته.

مهديس بي خيال اين جو حسام لوس كن رو به آقابزرگ گفت:

- آقابزرگ اگه ميشه مي خواستم بغل دست بابا تو كارخونه باشم. بابا گفته حتما بايد از شما اجازه بگيرم.

پوزخند حسام و منِ درگير بابت اين كه به چي توی مثلا تئاتر خونده مي خوره به كارخونه فرش كه مي خواي از خودت فداكاري ول داده ما رو عرق شرم نشين خودت كني، والا!

آقابزرگ نگاشو به من بغ كرده بابت اين حرف مضحك مهديس خانوم داده گفت:

- تو از كار چه سرت ميشه؟ همون بشين پول تو جيبيتو بگير بهتره برات.

نسترن فكشو تا حد ممكن جمع كرده تا از بروز اون طغيان آماده به وقوع از سر شب جلوگيري كنه كه فرهاد كار همه رو راحت كرده قهقهه ول داده؛ مهسا رو تركونده، حسامو به لبخند كشونده، خاتون رو با اون لبخند كنج لبش به چشم غره رفتن رسونده و منو ذوقونده و مهديس رو ضايع كرد در حد جام ملت هاي اروپا.

romangram.com | @romangram_com