#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_284
مامان شهره - خودش یه غلطی کرده باید تا تهش هم وایسه! به سایه چه؟
شادمهر - من فدای اون اخمت؛ خب چی کار کنه، نمی تونه که دست رو دست بذاره ببینه اون یارو اسمشو نبر تو گل گیر کرده باشه.
بابا مهدی - هر کی خربزه می خوره ...
شادمهر - من تسلیم، فقط اگه سایه هم برگرده دیگه اون ...
سرم پایین و لبم لبه ی ليوان گیر. حالا چه اصراريه حرف اون باشه؟
مامان شهره نگاش تو صورتم چرخ خورده. رشته ی کلام به دست گرفته و گفت:
- کور شده این دختره سایه، بچه داداشم از اون سر دنیا رفته استانبول واسه دیدن خانم دختره برداشته رفته آنتالیا! آخه من موندم این دختره از زندگی چی می خواد. ترسمه آخرش هم برداره دست یکی از این پسرا اون ور آبی که آدم باید کفاره بده تو صورتشون نگاه کنه رو بگیره بیاد این جا بگه مامان این آقامونه. والا!
نیش شادمهر تمام صفحه باز شده، گفت:
- مگه چیه قربونت برم؟ دوماد خارجی دار میشی که.
مامان شهره ايشي کرده راهی مقر حکومتیش همون آشپزخونه شد و بابا مهدی آروم گفت:
- بهتر، چی بود اون نره خر! دختر بابا که چیزی تو سرش نخورده بخواد زن این پسره هر دمبیل بشه.
شادمهر قهقهه زد. من لبخند زدم. بابا واسم مهرخند زد. چشمش ترسیده، بابت من ترسیده. ترانه شده الگو، ترانه شده مایه ترس همه دور و بریا حتی بابای اون ...
شادمهر بلند شده، گفت:
- بلند شو دیگه ترانه بریم.
بابا مهدی - کجا؟ شهره شام پخته.
شادمهر - نه دیگه بریم دیره. خاتون تا حالا دلش هزار راه رفته.
بابا مهدی - خاتونی شدی تو؟!
- بس که خاتون لوسش کرده. به خدا حسام هم تا این حد واسه خاتون عزیز نیست.
romangram.com | @romangram_com