#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_283
.:: این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (www.98ia.com) ساخته و منتشر شده است ::.
***
دستم دور لیوان آب آلبالوی خونگی مامان شهره تاب خورده، گفتم:
- دیگه چه خبر؟
بابا مهدی درگیر با اون رادیوی قریب به عهد دقیانوس متلاشی شده ی رو میز، سر بالا کرده لبخندی چاشنی صورت کرده و گفت:
- بی خبری بابا، تو چه خبر؟
- خبر که هیچی، فقط این چند وقته که خونه آقابزرگم برام سخته. تنهایی عادتم شده بود.
مامان شهره - ترانه بچه نشو! تنهایی خوب نیست. حالا خیال منم راحت تره. اگه می اومدی پیش خودمون که دیگه من خیلی خوشحال می شدم.
شادمهر - آقابزرگو که می شناسین، حرفش یکیه. ترانه جاش خوبه.
نگامو زیر چشمی غضبونه حوالگی شادمهر کردم و اونم از بابت دونستن عامل این غضب نیشی چاکوند.
شادمهر - از سایه چه خبر؟
بابا مهدی - درگیره، خیلی درگیره. جورکشی می کنه بچم. شیطونه میگه برم برش گردونم.
شادمهر خنده ول داده و گفت:
- خواهری می کنه شما ناراحت میشی؟
romangram.com | @romangram_com