#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_275
ـ يه جور ناجوريه، رو مخه.
راستي حرفت بد واقعيه داداشم، رو مخه. با همه باكلاسيش بد رو مخه. به كنار مهسا و بقيه رسيده فرهاد گفت:
ـ كجا بودي؟ حسام كو؟
ـ داره مياد.
فرهاد يه چي دم گوش نسترن گفته نسترنو خندوند. من هم از اين خنده ها داشتم، كم داشتم؛ ولي داشتم. فرهاد مديوني. نه به من، به همه حسرتاي با رفتارت تو وجودم ريخته مديوني.
***
با مهسا و شادي هم اتاقي شده به سقف بالا سرم خيره صدا مهسا رو شنيدم.
ـ بيداري؟
ـ اوهوم.
ـ ترانه به نظرت حسام يه مرگيش نيست؟ يه اتفاقي داره مي افته، من مطمئنم. يه چي كه بد داره رو مخم تاتي ميره. دلم شور مي زنه. نمي دونم چرا حس مي كنم تا ته امسال يه اتفاق بد واسه يكي از ماها مي افته.
ـ خب اين چه ربطي به حسام داره؟
ـ حسام ساز ناكوكشو كوك كرده. تا جايی كه يادمه از وقتي برگشت، حرف اين كه بايد با مهديس ازدواج كنه تو خونه بود، اونم هيچي نمي گفت، منم مي گفتم به چي مهديس دل خوش كرده؛ ولي چند وقتيه جنگ اعصاب تو خونه راه انداخته كه مهديس نه. نميگم اشتباه مي كنه، پشتشم؛ ولي پشت اين جنگ اعصابه يه چي هست. حسام طمع پول آقابزرگو بد داره. يه جوايي مثل خود آقابزرگه؛ ولي اين از سر باز زدنه. جديدا داره معادله هايي كه يه عمر در موردش داشتمو به هم مي ريزه. پای يكي وسطه. يكي كه بد دل داداشمو برده. بايد باشه؛ وگرنه بي دليل كه نميشه.
ـ مهديسو نخواستن دليل اين كه كسيو بخواد نيست. مهسا هر كسي حق داره واسه زندگيش تصميم بگيره.
ـ نه ترانه، من مي شناسم حسامو. يه مرگيش هست. به اين يه مرگه هم بد دلم گواهي بد ميده.
ـ سخت نگير.
ـ چند روز پيش شنيدم داشت به بابا يه چيزايي در مورد تو مي گفت. نمي دونم چي؛ فقط اسم تو قاطيش بود. بابا هم ناراحت بود.
romangram.com | @romangram_com