#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_274


حسام ـ پ به چيه؟

ـ زندگي يادم داده از رو قيافه قضاوت نكنم.

حسام ـ واسه خاطر اون ...

ـ ميشه تمومش كني؟ حداقل دلم خوش بود چند روز از دست حرفاي بي سر و تهت راحتم.

حسام ـ از چي فرار مي كني؟ از واقعيت؟

ـ از تو ... از تويي كه فقط بلدي با روان يه آدم بازي كني. من اون گذشته رو به با حرفاي تو گذروندن ترجيح ميدم. واقعيت من هم تلخي داره، هم شيريني. بي خيالم شو، خواهش مي كنم.

عجز صدامو شنيده، نگاشو همون جور زوم كرده تو چشام، پوزخند قاطي لبش كرده گفت:

ـ مشكل از تو نيست، مشكل از اين جاته.

ضربه زده تو پيشونيم با انگشت اشاره خواست باز واسه من نطق غرا بياد كه صدا شادمهر شك قاطي لحنش كرده نگاه جفتمونو برگردوند طرفش.

شادمهر ـ ترانه اين جايي؟

ابروهاش تو هم كشيده شده به انگشت اشاره رو پيشونيم بود و حسامي كه مثل مزاحم نگاش مي كرد.

ـ داشتم مي اومدم.

شادمهر ـ بهتره بريم.

منتظر من شده نجاتم داد از اون انگشت اشاره به پيشونيم زده و حالمو از خودش به هم زده. سر كرده تو گوشم گفت:

ـ با اين پسره چي مي گفتي؟

ـ هيچي، چيز خاصي نبود. چته شادمهر؟

ـ خوشم نمياد ازش. نگاش بهت يه جوريه.

ـ چه جوريه؟

romangram.com | @romangram_com