#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_271
دهنم افتاده از اين همه غيرت خرج شده بابت خواهرش به زور جمع شد و نيش شادمهر هم تو هم كشيده. اين ديگه كيه؟ مهسا خنديده فنجون قهوه به لب نزديك كرده گفت:
ـ من اصولا چند سال اولو به خودم و خودش مرخصي ميدم.
حسام ـ نه بابا، نكن اين كارو با ما. من دلم خواهرزاده مي خواد.
مهسا ـ حالا ببينم چي ميشه. اينم فقط واسه خاطر اين كه خاطرت خيلي عزيزه.
حسام ـ من همه جوره مخلص مرام اين آبجيمم.
مهسا ـ دوست دخترات هم اين جوري خر مي كني ديگه نه؟
حسام ـ نچ، قلقا مختلفه. نه شادمهر خان؟
شادمهر فكش چفت شده از اين همه غيرت خرج شده پسرعمو جان نيش زوري وا كرده گفت:
ـ من اهل قلق ملق نيستم. كلهمشون بابت همون آويزونيشون قلق اينا رو معافمون كردن.
حسام پوزخند زده نگاه زيرچشمي حوالم كرده گفت:
ـ پس دستت تو كاره.
مهسا سر پايين انداخته، دل منو خون كرده، حال منو از داداشش به هم زده، پر حرصم كرده دادمو درآورد.
ـ بسه ديگه. واسه من آمار ول ميدن. نه كه افتخار داره.
شادمهر ـ شما ببخش خانوم.
دلم بي خيال مهسا واسه اون همه شيطنت داداشم رفته خنديدم و حسام نگاشو سنگين كرد رو صورتم و تو حواس پرتي شادمهر بابت تماسش سر كرده تو گوشم گفت:
ـ چه نيشت هم واسش ميره.
لبامو غنچه كرده جلو دادم بابت حرص درآري و خنديده گفتم:
ـ دوسش دارم.
romangram.com | @romangram_com