#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_272
اخماش تو هم دویيد و نگاش رو لباي بابت حرص درآريم ثابت موند. حرصت گرفت پسرعمو جان؟ دوسش دارم.
***
چمدون دنبال خود كشيده آخرين سفارشاي به جون فرهاد شده رو چك مي كردم تا دست بر قضايي خاتونم يادش نره يه واوي اين وسطا. نسترن هم خنده كنون آبميوه خاتون دهشو بالا مي رفت و خانومونه و پر ابهت واسه آقاي بدبخت و زيردست خاتونش چزيده چشم و ابرو ول مي داد. مهسا هم كه با گوشي درگير تو مراسم اداي نذري بود كه يه هفته اي بابت نيومدن مهديس همرامون يه بند دخيلشو به همه امامزاده هاي داشته و نداشته تهرون بسته بود. حسام هم يه وري لم داده، دونه دونه پره پرتقال مي داد بالا و خيره خيره ما رو رصد. زنگ در خورده، جنگي خود رسونده به آيفون، لبخند ول دادم به تصوير عينك دودي دار شادمهر و شادي. كليدو زده تو ايوون منتظر شدم و شادمهر با كلاس، لبخند شيك آقامنشي رو لبش ول داده، همون مختص مواقع ديدن بزرگون قدم برداشت طرف من و خاتون از اول ديدن شادمهر و شادي يه ريز زير لبي قربون قد و بالاي خوشگلشون رفته. خاتون هم بله! مهسا رو من نمي دونم چرا خرده گيريشو مي كنم، والا! شادي هم جودي ابوتانه سعي در همگام سازي قدماش با قدماي داداش، خنده كنون دستي تكون داد و شادمهر از همون زير عينك دودي چشم غره رو رفت و شادي هم دستش شل شد و هم خندش!
با بهترين ژست سراغ داشته از خودش عينك دودي برداشت و خم شده دست خاتونو بوسيده، دهن منو شش متر وا انداخته، لبخند چاشني اون صورت ته ريش دار، منو ياد اون انداز، رو به خاتون و منو آدم حساب نكرده گفت:
ـ سلام، احوالتون؟ به خدا ببخشيد، دائم مزاحميم.
خاتون لبخندش تمام به تمام وا شده، نگاه از صورت جذاب مهسا كشش نكنده گفت:
ـ نه مادر، اينا چه حرفيه؟ خونه ی خودته.
شادي هم خودشو يه نموره واسه خاتون لوس كرده دست انداخته گردنش با خاتون رفتن داخل و من موندم و شادمهر واسه من تيريپ چاي شيرين برداشته.
ـ چيه؟ مشكليه؟
ـ راحت باش جون ترانه. مي خواي نريم كيش، تو اطراق كن اين جا.
ـ بد فكريم نيست؛ ولي خب همه رو اين سفر حساب كردن.
ـ روتو برم. اين خانوم خوشگله خاتون من بودا. تاكيد مي كنم فقط خاتون من.
با دست پشه مزاحمونه، منو كنار زده رفت داخل و منم وصله ناجوري و خنده رو لبم دنبالش. شادمهر دست با آقابزرگ رد و بدل كرده، كنارش جا گرفته سر كرده تو گوشش يه چيزايي مي گفت و چشماي حسام و فرهاد هم درگير اين صميميت عجيب آقابزرگ اكثرا به جز فرزنداشو آدم حساب نكرده بالا پايين شده، فوضولي ساطع مي كرد. مهسا تو گوشم سر كرده گفت:
ـ داري آقابزرگو؟
ـ دارمش. شادمهره ديگه!
مهسا ـ چه جايي هم وا كرده تو دل همه. مامانم از همون عروسي اين شادمهر از دهنش نمي افته.
romangram.com | @romangram_com