#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_266
ـ این جا چی کار می کنی؟
ـ سلامتو خوردی دیگه، نه؟
ـ سلام، خب این جا ...
ـ علیک سلام، سوارشو با هم میریم.
ـ واسه چی؟
ـ یخ نزدی اون بیرون؟ میگمت می رسونمت دیگه، یه مسیریم.
دستم بند دستگیره شد و بعد بستن اون کمربند گرم شده تو گرمای ماشین آخرین مدلش گفتم:
ـ نذر داری؟
ـ چی؟
ـ میگم نذر داری که اومدی دنبالم؟
یه کج خند قاطی فیگور کلاس رانندگیش کرده گفت:
ـ گفتم یه کوچه فرقمونه، یه محبتی در حقت کرده باشم.
ـ آهان.
ـ حالا که باز عزیز آقابزرگ و خاتون شدی چه مزه ای داره؟
ـ بد نیست؛ یعنی خوبه؛ ولی نه من ترانه چهار سال و خرده ای پیشم، نه اونا اون آدما. من طعم استقلال چشیدم، بد هم بهم مزه داده، دیگه نمی تونم خودمو با ابن سبک زندگی وفق بدم. یه جورایی از همون بچگی تو خونه ای بودن که پر از رفت و آمده و زندگی شخصی توش محدود دلزده بودم.
ـ واسه همین به اون سرعت عاشق شدی؟ تا از اون خونه پر رفت و آمد بیرون بیای؟
ـ چی تو زندگی من واسه تو معماست؟ بگو واست حلش کنم.
ـ تو که این قدر دم از عشق می زدی، چرا ازش جدا شدی؟ شاید هم اون نخواستت. درسته؟
romangram.com | @romangram_com