#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_265






***

لقمه به زور خاتون تو حلقم چپونده شده رو قورت دادم و رو به آقابزرگ زیرچشمی لیلیشو دید زده گفتم:

ـ نچ نچ، آخه آدم به زنش هم چشم ناپاک می اندازه؟ قباحت داره والا.

آقابزرگ ـ دلم خوش بود اون مزاحمو دکش کردیم رفت، حالا یکی دیگه شده بلای جونم.

ـ آخه من فدات شم، دلت میاد؟

لبخندش زیرپوستی واسه من آشنا نیومده رو لب خورده شد و خاتون هم تکرار مکررات کرده تشر زده به آقابزرگ مثلا و تو دلش قربون قد و بالاش رفته گفت:

ـ اذیت نکن بچمو فاروق.

آقابزرگ این بار اون زیرپوستی قبل از رونمایی رو لبش خورده رو بروز داد و کش داد اون لبا رو گوش تا گوش و خاتون این بار رو به من ناز اومده واسه آقابزرگ گفت:

ـ الهی دردت تو جونم، انقده خوشحالم که الان پیشمی.

ـ الهی من فدات شم، نباش دیگه. نیگا آقابزرگ چه حرصی می خوره؟ جا من طرفدار فاروقت باش. در ضمن من تا آخر ماه یه خونه خوب و درست درمون که پیدا کنم، رفع زحمت می کنم و شما دو تا لیلی مجنونو می ذارم که به هندی بازیاتون برسین.

آقابزگ دست برده به عصاش، من عاقبت اندیشی کرده واسه اون دست بردن به عصا، عین جت بلند شده از جا، شانس آورده بابت نخوردن اون عصای آب طلا به ملاج مبارک دوییدم طرف در و گفتم:

ـ جستم فاروق خان.

آقابزرگ ـ یه بار دوبارش شاید جسته باشی، بار سومو دیگه عمرا بتونی بابا.

خندیده گفتم:

ـ خداحافظ، تو نبود من بهره ی کاملو ببرین.

باز حرص الکی و لبخند واقعیش. آقابزرگم من تو اون چهار سال نبود کنارت دلم پوسید تو همه حجم بی کسی و بی پشت و پناهی. از در زده بیرون یه ماشین جلو پام ترمز کرده نگام کشیده شده به شیشه پایینش، تو اون سرما پسرعمو جانو زیارت کرده، اخم تو هم کشیده و گفتم:

romangram.com | @romangram_com