#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_260
***
اميرعلي باز آبميومو باز كرده برام تو ليوان ريخت و نگاه خانوم نادري باز من و اميرو زير نظر گرفت.
ـ چه خبر؟
ـ هيچي بابا، فعلا درگير اين پروژه و يه دونه ديگم. مي خوام اينا تموم بشه، يه سفر برم. اولين باره كه اين همه مدت تو ايران بودم، اونم فقط تهرون.
ـ اهكي، يعني مي خواستي واسه من كلاس بياي كه سفرات خارجكيه؟
خنده ول داد و مهندس كاويان در حال تنفس سنگين كرد نگاشو مثل اكثريت افراد اتاق رو ما دو نفر.
ـ عمت رفت؟
ـ آره خدا رو شكر. يه كم ديگه مي موند بابا هم شده بودم. از اول ميدون آزادي تا خود سعادت آباد همون شب اول كه پاش رسيد ايران هر جنس مونثي كه ديد واسم لقمه پيچيد. ديگه اين آخريا مي رفت تو اين پارك دم خيابون خونم مي نشست دنبال دختر آفتاب مهتاب نديده ی پارك ديده. الهي بميرم، نه كه خودش پسر نداره، آرزوی يه خواستگاري رفتن رو دلش مونده بچه.
اين بار من غش غشي خنده ول دادم و تو گير و دار رخت دومادي و مضحكي اميرعلي تو اون لحظه خندم بيشتر شد. حضور حسام پشت سرمون حس شد كه گفت:
ـ چيز خنده داريه، بگين ما هم بخنديم.
اميرعلي لبخند مصنوعي زده به اون پسرعموي عوض شده امروز من گفت:
ـ چيز خاصي نبود حسام جون.
جونت اين وسط همون برو رد كارت بود ديگه نه؟ شادمهره ديگه، تاثير نذاره رو كسي روزش شب نميشه. حسام چشم غره رفته به اون نيش هنوز باز من و خشكونده اون نيشو خيال راحت كرده و باز گفت:
ـ آخه حس مي كنم خيلي موضوع جالبي بايد باشه.
اميرعلي ـ اون كه صد درصد. هر چي ترانه رو خوشحال كنه موضوع جالبيه.
برادرانه هات شادمهرونه نيست؛ ولي بد به دل مي شينه. چشم به ناموس يكي ديگه نداشتنتون فقط مثل همه.
مهندس كاويان دوباره رفتن سر جلسه رو اعلام كرد و نفس منو ول داد. تنش زايي حسام نامبروان ترين قضيه ايه كه من تو اين جلسه فهميدم. از كنارم رد شده تو گوشم گفت:
romangram.com | @romangram_com