#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_259


ـ تو فكر كن يه درصد.

ـ ولي به نظر من منشيت واقعا خاصه.

قهقهش هوا رفته نيش من چاكوند و شونم اتوماتيك بالا پريد. خب دختره مشنگ گري در نياره، غيبت پشت سرش رديف نكنه. به من چه؟

ـ بهش فكر مي كنم.

ـ آره، حتما فكر كن. بعد خيلي قشنگ تو روز خواستگاريت پاسوخته وقتي برگشتي من و مهسا هم بهت تبريك ميگيم.

ـ حالا چرا پاسوخته؟

ـ نه كه سيني چاييو ميدن دستش ...

قهقهه ی اون هوا رفت، دل من پوسيد. آقابزرگ كه نذاشت واسه بابا مهدي و مامان شهرم چايي دلبري بريزم ببرم. حقم اون روز ازلت نشيني كنج اتاق بود و ناخن جويدن بابت استرس.

ـ چي شدي باز تو؟

ـ هان؟

ـ ميگم چته؟ يهو ميري تو هم!

ـ هيچي. دير نكردن؟

تقه ی منشي و بي اجازه و عين گاو سر انداختنش پايين و اومدن تو و چشم گشاد كرده از نزديكي من و حسام و من تكيه زده به صندلي مديريت. خب من بي اجازه وارد ميشم حق آب و گل دارم دختر جون. حق خوني مي دوني يعني چي؟ يعني من بگم آخ، آقابزرگ دك و پز شركتو پايين مياره بابت اين آخ. حسام صدا تو سر انداخته توپيد به منشي مات مونده به اين همه نزديكي و من لم داده به صندلي مديريت و حسام نيمه رو ميز نشسته رو به روی من و گفت:

ـ صد بار گفتم تا اجازه ندادم خوش ندارم كسي بياد داخل.

كه چي؟ يعني منظورت كلي بود يا فقط بدبخت هوار كشيده سرش؟

ـ ب ... ببخشين مهندس ... آخه تيم مهندس زند اومدن ... الان تو اتاق كنفرانس همه منتظر شما و خانوم فرزينن.

با دست اشاره زد به بدبخت و اونم سر پايين، رد نگاشو مشكوك كرده از اتاق جيم زد و حسام راست و ريس وايساده باز خودشو مرتب كرده دست طرفم دراز كرد و امروزمو تكميل كرد و من مبهوت اين همه عوض شدن آقا مونده، خيره خيره دستو نظاره كرده، بي توجهي خرج كردم و بلند شدم. حسام كم نياورد و دستشو مهمون جيب كرده براي اولين بار بي پوزخند و منو بازم غرق بهت با دست اشاره زد من اول رد شم و خودش لپ تاپو بسته با يه دست برداشته كنارم راه افتاد و باز تو مراسم از در رد شدن رسم ليديز فرستي به جا آورده، باز نگاه منشي مشكوك كرده اشاره زد اول من و منم بي خيالي طي كردم بابت اون همه بهت و رفتم طرف اتاق كنفرانس سالن پشتي.



romangram.com | @romangram_com