#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_258
با دست كراوات نظم داد و خيره تو صورتم گفت:
ـ خوبه؟
نگامو از نگاه خيرش كنده دادم به كراوات طرح دار خاكستريش و گفتم:
ـ هوم ... خوبه.
قلبم زده و نزده، شقيقم نبض گرفته و نگرفته، چشام گشاد شده و نشده، خيره شدم به دستي كه موهای تو پيشونيمو كنار زده گفت:
ـ چيه راه به راه اينا رو ول ميدي تو صورتت؟ مي خوام بدونم اصلا اين چشات مي بينه؟ اولين بار كه خونه آقابزرگ ديدمت، بس كه اين موها رو ريخته بودي تو اين صورت، فكر ميكردم چشم مشم نداري.
دستش كه عقب رفت يادم افتاد يه چند ثانيه اي هست كه از نفس افتادم. دستام لرزيده، بالا اومده، جاي دست اون روي موهامو لمس كرده، بيشتر كنارشون زد و سرم پايين پاركتاي كفو ديد زد و گفتم:
ـ من ديگه برم. نيم ساعت ديگه ...
ـ بمون، ديوونه اي به خاطر نيم ساعت بري پايين؟
يا من از اول اونو اين جور نديدم، يا اون از اول اين جور نبوده.
ـ كجايي تو؟ بيا اين اسلايدا رو ببين باز اين فتحي اشتباه نكرده باشه.
رو صندلي گردون مديريتش لم داده حس خوب بهم تزريق شده بي خيال بدانديشيم اسلايدا رو مو به مو زير و رو كرده صداشو شنيدم.
ـ اين دختره نادريو حواست بوده تو اين چند وقته؟ چه كنه س.
ـ نه كه تو بدت اومده.
ـ من هميشه دنبال آدماي خاصم، متفاوت، چيزي كه تا حالا تجربش نكرده باشم. اين واسه من عشوه اومدنا تو زندگيم زياد بودن. دلم تنوع مي خواد.
ـ مي ترسم رودل كني.
ـ نترس، حد خودمو مي شناسم.
ـ اون وقت اين جور آدماي خاص تو وجود مهديس پيدا نميشن؟
romangram.com | @romangram_com