#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_251


پوزخندش باز تكرار مكررات كرد و قد علم كرده تو صورتش گفت:

ـ مامان كه مي گفت خيلي آدم حسابي بودن؛ ولي ...

كشيد اين وليو ... ولي كه چي؟ مهمون آدم حسابي اومده تو اين خونه رو چه به من؟ نگامو دادم به قهوه اي هاي نگاش و اون اين بار بي پوزخند و عدم تكرار مكررات اخم دوئيده ميون دو تا ابروش نگاه گير داده به فرش تبريز زير پاش گفت:

ـ مثل اين كه تو عروسي فرهاد ديدنت. خاتون ردشون كرده؛ ولي يه پا وايسادن كه الا و بلا بايد خود ترانه بگه نه. ميگي نه ديگه؟ مگه نه؟

پا رو پدال گاز گذاشتن و دل نكندن ازش تو خونته ديگه نه؟ پياده شو، نكنه هم مسير شديم پسرعمو جان. چي چيو ترانه بايد خودش بگه نه؟ من هنوز از اصل قضيه باخبر نشده رو چه به جواب رد دادن؟

ـ چي داري ميگي؟

با همون اخم گره خورده تو ابروها پوزخند زنون نگاشو داد به خاتون كامواي صورتي در حال بافتن نمي دونم چي چي و گفت:

ـ خبر اين كه تو عزيزكرده فاروق خاني بين همه پيچيده. بو كباب شنيدن، نفهميدن دارن این جا خر داغ مي كنن.

فهميده و نفهميده، خوشحال از ردشون توسط خاتون، ناراحت از طعنه حسام به مبل تكيه دادم. كباب؟ خر؟ داغ؟ كدومشم من حسام جان؟ بي تعارف رو كن تو لفافه هاتو. من كدومشم؟ كباب سوخته يا خر داغ ديده؟

مهسا ـ ترانه بيا اين لباسه رو ببين.

زنجير نگامونو پاره كرده، دل چركين، پر بغض از جام بلند شده، قدم سستامو برداشتم طرف مهسا و خاتون مهربون بالا تا پايين با چشم قربونم رفت و دلم گرم شد. به همه وقتايي كه بوده، به همه وقتايي كه نبوده؛ ولي حس بودنش بوده. خاتونم من تو رو نداشتم چه مي كردم؟ كنار مهسا نشستم و خيره شدم به اون لباس انتخابي مهسا و مهسا كنار گوشم گفت:

ـ چي گفت بهت كه دو قورت و نيمتو طلب كار شدي از لپ تاپ من؟

ـ هيچي، داداشت هم مثل خودت ديوونه س.

مهسا اومد يه چي بگه كه حرف حسام قطع كرد اين رشته رو.

حسام ـ خاتون چه خبر؟ ساكتي چرا قربونت برم؟

خاتون آه كشيده دلگير از پياده روي يه ساعته آقابزرگ و نديدن مجنونش گفت:

ـ بي خبري مادر، چي بگم خب؟

حسام ـ خبري نيست؟ شنيدم از بابا كه آقابزرگ داره دنبال يه كمپاني خوب واسه سرمايه ترانه مي گرده.

romangram.com | @romangram_com