#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_249
كارتو گرفته گذاشتم تو جيب پيراهنش و ابروهامو با خنده تو صورت بر و بچ اهل حالگيري جنس ذكور در حال پشتيبانيم گفتم:
ـ من خوشحال نميشم.
ـ ترانه؟
يعني دو حالت بيشتر نداره. اون زموني كه شانس كيلو كيلو مي دادن دست مردم، من يا تو صف بدبختي گير بودم يا جا ظرف آبكش برده بودم. فاصله اسلاميم با اون بشر جلو روم بيشتر شد و شادي شالشو جلوتر كشيد و مهسا بي تفاوت شد و نسترن لبخند خانومونه آشنايي دار زد و زودتر از همه گفت:
ـ سلام شادمهر خان، خوبين شما؟
شادمهر مردونه لبخند زده نگاش دنبال ناموس مردم نبوده گفت:
ـ ممنون، شما خوبي؟ فرهاد جان خوبن؟
نسترن ـ سلام دارن خدمتتون.
تو اين گير و دار احوالپرسي از ننه قمر همديگه بودن جفتي كه مهسا هر چي تيك و تاك تو كلهم زندگي بيست و سه سالش فرا گرفته بود واسه اون تن لش دكمه دريده اجرا كرد و اين يارو اسكولانه نگرفت كه نگرفت. شادمهر خلاص شده از احوال پرسي با نسترن رو به اون دكمه دريده گفت:
ـ كاري دارين؟
نسترن يهو قاشق نشسته وار پريده وسط ماجرا گفت:
ـ بله؛ يعني پسردايي منه. نه كه مسافرت بود، تو عروسي نديدينش.
فرهاد هم با اين زن گرفتنش. پسردايي؟ عروسي نبوده؟ مسافرت بوده؟ دروغ! شادمهر رصد كرده زير و رو اون دكمه دريده رو عقب گرد كرده، دزدگير ماشينشو چك كرده در حال رفتن گفت:
ـ خوش بگذره؛ ولي من هنوز اسم شريفتونو نمي دونم.
دست جلو برده همون كج خند قاطي صورت كرده گفت:
ـ كارن زند هستم، از ديدنتون خوشوقتم.
خب هستي كه باش، چرا فشار ما چهار تا رو بازي گرفتي؟ اي من برم سينه قبرستون راحت شم حداقل از دست اين سه تا منگول آبادي خرفت. شادمهر سري تكون داد و رفت و ما مونديم اخمامون و كارن زند رو به رومون.
ـ خب ديگه برو رد كارت.
romangram.com | @romangram_com