#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_248
شادمهر ـ پس خوش بگذره.
مهسا طعنه زده لباشو غنچه كرده بيني چين داده گفت:
ـ و همچنين، مطمئنا خوش مي گذره بهتون.
گفت و رو برگردونده قدم تند كرد طرف بچه ها و من موندم و شادمهر و فكر درگيرم بابت اون تلفن.
ـ تلفن مهمي بود؟
هل شد، از دست بردن طرف پيشونيش فهميدم، دلم مشت شد. شقيقم نبض گرفت. شادمهر و هل شدن؟ كم پيش مياد.
ـ كس خاصي نبود، شخصي بود، حل شد. برو منتظرتن.
نشد، نشد كه نشه، بي نيش كه نمي شد.
ـ به قول مهسا و همچنين، باي.
رفتم و شنيدم خداحافظي آرومشو. شادمهر زير آبي رفتناش بد حال گيره. كنار ماشين سه تايي منتظر بودن. شادي گفت:
ـ چي شد؟ ديدتت؟
ـ نه بابا، شك كرده بود.
يهو شادي لوند ترين لبخند عمرشو رو لب نشونده، شالشو درست كرده ندا داد.
شادي ـ دارين اون ورو؟
خاك تو سر من با اون ور داشته نداشتتو. آخه اينو ديگه كجای دلم جا بدم من؟
رو به روم يه وري لبخند زده مثلا تو فكر خودش جذاب يه كارت ميون انگشت سبابه و وسطش گير انداخته گفت:
ـ خوشحال ميشم شمارمو داشته باشي.
تو كه ميشي دليل ميشه منم بشم؟ مخصوصا با اون دكمه باز تا سوراخ ناف و ابروهاي وسطش سه تا تيغ حروم شده؟ قابل تجليله اين اعتماد به نفس، والا!
romangram.com | @romangram_com