#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_246
ـ اي بتركه پسره ی لندهور، هيــــــــش، چي بود اين آكله؟
نسترن ـ حالا همچين بد هم نبود، واي ديدن شام هم نخورديم؟
شادي ـ الهي مرده شورشو ببرن كه هر چي مي كشيم از گور اين لندهور بلند ميشه.
نگامو دادم قاطي فرار كرده هاي نگاه مهسا و سرش با خرده سنگ جلو پاش سرگرم شده. دردت تو جونم، بي درد كن اين نگاهو قربونت برم.
شادي – بريم، نكنه شد يه ساندويچي بتونيم سق بزنيم.
نسترن خوشش اومده از شيطونياي تو وجود هميشگي شادي دست انداخته گردنش جلوتر رفت و من موندم و مهساي هنوز درگير اون خرده سنگ. دستاش تو دستام گير افتاد و نگاش لرزون، بي حس، لبريز و دلتنگ به نگام گره خورد.
ـ شانس آورديم نه؟ واي چه خيري از سرمون گذشتا.
من دلم از اين بغض گير تو صداي نازت تنگه. دلم از اين لبريزي و نريزيت تنگه.
دست انداختم گردنش و قدماشو با خودم هماهنگ.
ـ ديدي؟ اين واقعيت پيش روته. از غيرتش بايد بچزيم و سوراخ موش پيدا كنيم و در بريم تا نبينه غلطاي ناناز و دخترونه و پاستوريزمونو، اون وقت آقا واسه من داف مياره، از اوناش كه از صد فرسخي داد مي زنه چي كاره س. شادمهر همينه، شادي رو مي بيني؟ از بچگي بزرگ شده با اين رفيقاي شبونه ی داداشش. شادي زود بزرگ شده، از همه هم سن و سالاش زودتر. مي دوني چرا؟ چون اين داداشش از بچگي جلو چشم اين تنها غلطي كه نكرده اين بوده كه تخت خوابشو نياره تو نشيمن خونشون. مهسا تركستونشو كه ديگه ديدي؟ پس جون ترانه بي خيال.
گفتم و باز بغض كرد، گفتم و اولين بارش خراب شد، گفتم و نذاشتم قسمت بشه. مهسا تو حيفي، عاشقانه هات حيفن، شادمهر لياقت اين عاشقانه ها رو نداره، حالا حالاها نداره. شادمهر فقط در حال حاضر برادرانه هاش به دل نشينه. دلتو نبند به اين برادرانه هاي واسه من. اون عاشقانه هاش همون رستوران و شب تو بغل خوابيه گلم. پاكي تو از سر شادمهر زيادي زياده نفسم. مهسا ي من، ماه من، بي خيال شو.
ـ ترانه؟
ـ جون ترانه؟
ـ من دوسش دارم.
همون ياسين بود ديگه نه؟ خر باز دهيش كه بالاتر از توی نفهمه. همون برو بمير با اين خاك تو سرانه هات.
ـ ترانه؟
مهسا دستش چسبيد به قلبش و من پاهام غش رفت و دستم از دور گردن مهسا شل شده افتاد و بدنم سيصد و شصت درجه اي با پاشنه ی پام چرخيد و نيشم از اين ور تا اون ور چاك خورد و با همون سعي شگرف خر كردن گفت:
ـ واي شادمهر، تو اين جا چي كار مي كني؟
romangram.com | @romangram_com