#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_245
ـ خب چرا سخت مي گيرن به خودتون؟ يه كم ريلكس تر.
من مشكلي ندارم آخه، شما رو دل نكني يه وقت.
يه نيمچه لبخند و كشيده شدن يه فنجون قهوه جلوم و بالا اومدن نگام و باز سه تا تيغ وسط ابرو و دكمه اي كه بد رو مخم بود تا خم شم و يه يه دقيقه وقت صرف بسته شدنش كنم.
ـ چيز نمك داري نيست.
آهان از اون لحاظ، جالبه. نمك و قهوه و دو دقيقه ديگه هم صد درصد مراد دل شادي و يه دو تا كارت مشتي ديگه نه؟ نگامو چرخوندم طرف شادي. رنگش عين ميت تو قبر در اومده و مهسا شال تا حد ممكن جلو كشيده و نسترن در حال علامت دهي و مسير علامت و ... خدا منو بكش.
سرم پايين افتاده تا حد ممكن گفتم:
ـ تو رو خدا سوتي ندين.
حس كردم اون گشادي چشما رو. خب به من چه؟ باز زير چشمي منبع اين رعب و وحشتو يه نگاه انداختم. اي خاك دو عالم گل گرفته پيش كشي سرت. برو بمير نكبت.
ـ اتفاقي افتاده؟
با همون چونه چسبيده به سينه رو به اون دكمه در حد معمول باز گفتم:
ـ يكي از آشناها اين جاست، بايد يه جوري در برم.
دوباره اون دكمه تا سوراخ نافش باز و ابرو واسه من سه تا تيغ به جونش زده گفت:
ـ خب مگه دارين خلاف مي كنين؟
لبم بين دوتا دندونم گير افتاد. واسه اين بشر، موقعيت واقع شده من در اين لحظه از جرم جنايي بالاتره.
ـ خب نه؛ ولي ...
دستمو جلو چشمام سايه بون كردم و فنجون قهوه تلخو يه نفس بالا رفتم و باز نگام افتاد به اون و لوند دختر كنار دستش كه كم مونده يله بده تو بغل آقا و كارو ديگه به تخت خواب بعد از شام نكشونه. نگامو گردوندم طرف شادي كه با اون استتارش منو خفه كرده تو مرز تركيدن رسونده بود. يه علامت از اين مدلاي فرود هواپيمايي واسم اومد كه رستوران كلهم برگشت نگامون كرد.
ـ خب ديگه، از حضورتون واقعا مستفيض شدم. بازم معذرت مي خوام بابت مزاحمتم.
گفتم و فشنگي تو جام در رفته از نديدن اون منبع رعب و وحشت سوء استفاده برده زدم از رستوران بيرون و پشت بندم اون سه كله پوك هم جوجه اردك وارانه مورچه اي گام برداشته و تو خيالشون گانگستري جيم فنگ زده دورم حلقه زدن. همزمان چا رتايي نفس ول داديم و شادي پشت بندش صبر نكرده گفت:
romangram.com | @romangram_com