#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_235
ـ يعني ميري خونه آقابزرگ يا فرهاد؟
ـ نه.
ـ دنده چپ بلند شدي ديگه نه؟
ـ تو اين جوري فكر كن.
ـ چته تو چند روزه؟ واسه پروژه اميرعلي كه فلش ميدي دست منشيم. هر جا من ميرم تو غيبت مي زنه. من شدم جن و تو بسم ا...؟
ـ من آتيشي كه بايد تو فاميل مي انداختمو انداختم، تو خودت بايد بلد باشي با اين آتيش كي و چي و كجا رو بسوزوني. بقيش به من ربطي نداره؛ پس كار من و تو با هم تموم ميشه.
ـ اُه اُه، چه اولتيماتوم هم ميده.
ـ تو حل نشده اي واسه من حسام. نه به اون اوايل كه سايمو با تير ميزدي و آقابزرگ واست خط و نشون كشيد كه بذاري تو شركتت كار كنم، نه به حالات كه نمي دونم چي از جونم مي خواي.
ـ جواب. من بدم مياد سوالام بي جواب بمونن.
ـ منم بدم مياد يكي تو مسایل خصوصيم دخالت كنه. حالا مي خواد اون يكي ریيسم باشه يا پسرعموم يا تنها نام برده از فرزين در حال حاضر.
خنده كرده گفت:
ـ حالا مهمون كي هستي امشب؟
ـ يادم نمياد گفته باشم مهمونم.
ـ مهمون نيستي؟ خب پس دعوت شام ما رو كه مي توني قبول كني.
ـ نه، مهمونم. در ضمن اگه هم نبودم خسته بودم.
با پوزخند كنج لب داشته گفت:
ـ بايد خيلي خاطرش عزيز باشه كه از خستگيت واسه دعوتش مي گذري.
ـ عزيزه، خيلي عزيزه.
romangram.com | @romangram_com