#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_232
ـ گرونه.
باز يه چرخش و باز رخ و به رخش با نزديكي بيشتر.
ـ چي؟
ـ گردنبنده رو ميگم، خيلي خاطرتو مي خواسته.
ـ خب هديه تو و شادمهر هم گرونه. دليل ميشه؟
باز اون پوخند و باز فكر من درگير اين كه اون لبخند نمي زد هميشه؛ ولي پوخند هم نمي زد هيچ وقت. سرشو پايين آورد و رو به روي صورتم زدش رو استپ.
ـ تو خودتو زدي به خريت؟ شادمهرو نمي دونم واسه چي واسه تو اين كارا رو مي كنه؟ قرق يه رستوران معروف و سورپريز خانوم و تقبل همه خرج امشب؛ ولي اينو هم مي دونم كه نگاش به تو خاطرخواهي نيست. منم ...
ـ تو چي؟ مي خواستي مهديسو حرص بدي که دادی. دقيق تو نخش بودم. پكيد از حرص، خالي شدي؟
ـ چرا بعضي وقتا اين قدر كودني؟
برخورده بهم بي خيال لبخندش دندونام رو هم فشار داده شد و اون قهقهه زده گفت:
ـ خيلي بامزه اي.
آمادگي حملم خنثي شد و لحنم پر از كنايه.
ـ جونم؟
ـ اون هديه از طرف كي بود؟
ـ يه آشنا، خيلي آشنا. واسه من هم خيلي مهم.
ـ اون وقت اين آشنا اسم نداره؟
ـ تو فكر كن همون آشناي خيلي آشنا.
ـ آره، اون قدر آشنا كه بدونه خانوم عاشق ياسه.
romangram.com | @romangram_com