#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_230
حسام ـ ميشه اين قدر رمزي حرف نزنين؟ دارين در مورد كي حرف مي زنين؟
مهسا ـ يه چيز خصوصيه.
حسام ـ آره خب، اون چيز خصوصي رو بايد شادمهر و اميرعلي و شادي و تو بدونين و من و بقيه ندونيم.
مهسا ـ خب تو فكر كن دوستانه س.
پوخند حسام تكرار شدني رو صورتش جا خوش كرد و مهسا مردمك چشماشو تو كاسه چشم رقصونده و باز رو كرده به من گفت:
ـ حالا ميريم خونه آقابزرگ، اصلا به رو خودمون نمياريما، باشه؟
ـ اگه دهن تو چفت و بست داشته باشه دهن من هم مطمئنا وا نميشه.
مهسا هيش كرده تو آينه بغل ماشين خودشو چك كرد و از ماشين زد بيرون. دستم رفت طرف دستگيره در كه حسام خان نطق فرمودن.
حسام ـ يه ساعت ديگه لب استخر مي بينمت.
اومدم بگم نه نميام كه مهسا نذاشت و در سمتم باز شد و دستم با كشيده شدن به تحرك بدنم كمك كرد و نگام از آيینه جلو ماشين كنده شد.
خاتون تو بغلش كشيدم و جفت لپام بوسيده شد. تو عمق محبتت لمس عاشقانه هاتو عشق است خاتون فاروق خان.
آقابزرگ پيشونيمو بوسيده كنار گوشم ولوم پايين آورده گفت:
ـ دلتنگ بوديم همه واسه بيست و سوم آبان، چند ساليه.
خنده هام تو صداي احوالپرسي حسام با جمع گم شد و عمو فريبرز كشيدم ميون حجم آغوش پررنگ شده تر از شك هاي اين چند وقته. گلرخ جونو بوسيدم. عمه فريبا رو پيش قدم شده تو آغوش گرفتم. فرهاد هم باز مسخره بازي از خودش ول كرده تو بغلم گرفت و كنار خودش نشوندم. آرتين لوس شده تو بغلم نشست و من تو بغلم گرفته بوسيدمش و فرهاد گفت:
ـ خب از هر چه بگذريم سخن دوست خوش تر است ديگه، نه؟ كادوها رو رو كنين جميعا. كيكتون هم كه بي ترانه خوردين و شام خاتون پز هم كه زدين تو رگ. ببين فسقلي عمو چه همه خاطرتو مي خوان.
خنديدم و خاتون چشم و ابرو اومد واسه آقابزرگ و آقابزرگ لبخند نامحسوس زده دست برد طرف عسلي كنار دستش و يه پاكت برداشته گفت:
ـ بيا بابا.
آرتينو دادم بغل فرهاد و قدم برداشتم طرف آقابزرگ و بسته رو با تعارفاي لوس و قاطي ديوونه بازيم گرفتم و بازش كردم. سند تو دستم ورقه خورد.
romangram.com | @romangram_com