#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_227
جمع باز پكيد از خنده و شادي تو بغلم جا گرفت و گفت:
ـ دوست دارم.
ـ من بيشتر.
من به خواهرانه هات دلخوشم شادي من. به قول شادمهر من جز فاميلي نتونسته كاري براش كردن جزیي از خونواده كم جمعيت شمام. مهديس دستم رو فشار داد، مهشيد بغلم كرد، شهاب ديونه بازي در آورد، آرتين كلاه بوقي خودشو دو دستي داد ارزوني سر من و لنز دوربين شادمهر و مهسا.
مهسا كنار گوشم گفت:
ـ عجيبي شما امشب.
ـ ديگه ديگه.
اومد چيزي بگه كه شادمهر دست انداخت دور گردنم و عملا شوتم كرد با اون قدماي بلندش طرف ميز كيك.
ـ واي من انتظار نداشتم اصلا.
آره جون عمه فريبام. اصلا هم كه بابا مهدي لو نداده بود. نگام به حسام با اون پوزخند غوغا كرده گوشه لبش و دست به سينه دور از جمع وايساده افتاد و سرم به معني سلام واسش تكون خورد؛ ولي پوزخندش غليظ تر شد و قدماش طرف ميز برداشته.
حسام ـ ولي فكر مي كنم همچين غير منتظره هم نبود، با اون سبد گل ياسي كه صبح به عنوان بيست و سومين بيست و سوم آبانت مبارك برات آورده بودن شركت.
ماشاا... شركت كه نيست. مي ذاشتين خبرنگاري سنگين تر بودين. جمع ساكت نگاه شيرجه رفته طرفم موند. شادمهر فك منقبض، اميرعلي اخم كرده، فرهاد دست به كمر و سوالي، مهساي چشم گشاد كرده و نسترن لبخند بدجنس به لب داشته رو ديگه كم داشتم اين وسط كه كم نذاشتن قربونشون برم و خدا خيرشون بده.
ـ خب ... خب ... خب تو روز تولد آدم، خيليا بهش تبريك ميگن.
مهديس ـ اون وقت همه اون خيليا واسه آدم سبد گل ياس ميارن؟
مهسا واسه اولين بار هم نوايي كرده با مهديس ادامه داده گفت:
ـ و پيام تبريك؟
ـ يه آشناي قديمي بود كه من خيلي دوسش دارم.
چشماي شادمهر گشاد و بعد دهنش باز و بعد بسته و باز باز و باز و بسته و بعد فحشي كه خواست بده و نداد و بالاخره يه چي گفت.
romangram.com | @romangram_com