#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_226


ـ بيا برو بچه، واسه من هر چي لوس شدي بسه. بگير دستم خسته شد.

ـ خب هر كي گردنبند كادو ميده، خودش هم واسه ما مي بنده.

گردنبندو تو گردنم بالا آوردم و بوسيدم و چشماي بابا برق زد و دست من رفت طرف دستگيره در و از اون اتاقك پر از عطر گرم پدرونه دل كندم.

ـ مواظب خودتون باشين.

ـ خوش بگذره، تو هم مواظب خودت باش.

ـ هستم.

به مسير رفتن ماشين يه نگاه كوتاه انداختم و سعي وافرم به كار رفت تا نيشم وا نشه و نزنم كاسه كوزه اين جماعت بالا خونه تعطيلو بريزم به هم. قدمام سرعت گرفتن طرف در رستوران و زنگوله بالا در كه صدا داد با شماره سه من تو دلم برف شادي و بمب كاغذ رنگي بالا سرم تركيد و من باز سعي كردم هيجانزده نشون بدم.

"تولدت مبارك .... تولدت مبارك."

خب كه چي؟ هيجانم نمياد خب. به من چه؟ به اجبار نيشم تا ته كش اومد و رستوران قرق شده و بر و بچه هاي ديوونه جلو چشمم پررنگ شدن.

ـ وايــــــــــــــي، مــــــــــرســــــــــــ ــــــــي!

ابروهاي شادمهر و مهسا با هم بالا پريد و يه نگاه بينشون رد و بدل شد و باز من حرصم گرفت. فرهاد با خنده بغلم كرد و گفت:

ـ پير شدي دختر.

نسترن كنارش زده بغلم كرد و گفت:

ـ با خانوما در مورد سنشون ...

ذكور جماعت جمع يك صدا شدن كه "شوخي نكن."

اميرعلي دستمو فشرد و با اون برادرانه هاي وجوديش و مهربوني موج زده تو رگ و پي تنش گفت:

ـ صد و بيست سالگيتو جشن بگيريم.

ـ اُه بي خيال بابا، يعني مي خواي تا اون وقت هم زنده بموني؟

romangram.com | @romangram_com