#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_225
ـ بگو بابا. شادمهر گفته برام از دردات. رفتم تا نبينم آب شدنتو؛ ولي اي كاش قلم پام مي شكست و پامو از اين شهر بيرون نمي ذاشتم بابا. اگه مي موندم گل بابا كه نبايد سختي مي كشيد. دختربابا رو چشم بابا جا داشت.
ـ هي ... هي ... هي مي خواستم ... مي خواستم به شادمهر بگم كه بهتون بگه مي خوام بيام ببينمتون؛ ولي ترسيدم ... از يادتون رفتن ترسيدم ... از واستون مثل قديم نبودن ترسيدم.
ـ هيـــــــــــش، مگه بابايي مي تونه دخترشو از ياد ببره؟ نگاش كن چه خودشو هم لوس مي كنه. بسه ديگه اشك وآه. روز تولدته ناسلامتي. بگم يه چيزي لو نميدي؟
با طنز كلامش خنديدم و موهاي از زير روسريم بيرون زده بوسيده شد.
ـ شادمهر الاناست كه زنگت بزنه و الكي بگه بياي يه رستوران شام همين جوري بخورين.
ـ خب اين كجاش لو رفتن داره؟
ـ يه كم فكر كن بچه.
قهقهم تو اتاقك الگانس مشكي بابا انعكاس گرفت و شماره شادمهر و زنگ موبايل هم باعث پكيدن دوباره شد.
***
لبام رو چسبوندم به گونه پر از بوي افترشيوش و بابا گفت:
ـ پس تو چيزي نمي دونستي.
ـ خيالتون تخت. شما هم بياين، خوشحال ميشم.
ـ نه بابا، از ما گذشته، خوش باشين؛ فقط يه چيز ...
نگام تو نگاه مهربونش نشست و گردنبند نگين ياقوت جلو چشام تاب خورد.
ـ اينو از سايه تقلب گرفتم. گفته سلام ويژه برسونم و تولدتو هم تبريك بگم.
ـ بابا من راضي ...
romangram.com | @romangram_com