#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_222


مهسا ـ بس كه بي شعوري. ترانه به مال و منال رسيده، اون وقت تو فقط از چزيدن بهمن دل شادي؟

نسترن با حرص، دندون روي هم فشرده، من مطمئن از تو دلش فحش كشیده به مهسا گفت:

ـ مهسا!

خب اي حناق بگيري مهسا. مي بيني كه رو شوهر غيرت داره، خب آروم بگير مهسا. فرهاد چشم و ابرو اومده واسه مهسا دست دور شونه نسترن انداخته و اونو به خودش نزديك كرده باز گفت:

ـ قربون خانومم برم.

مهسا هم واكنشش شد حرف در گوشيش و نيش جمع شدش.

مهسا ـ اين نسترنه خوب چيزيه. يه دوره برم پيشش، كارسازه جون تو.

فرهاد ـ مهسا يه چيزايي شنيدم، مثل اين كه عمه فرخنده ...

مهسا ـ غلط كرده عمه فرخنده.

فرهاد ـ مهسا بد پسري نيست. تا جايي كه من هم مي دونيم خيلي خاطرتو مي خواد.

مهسا ـ خاطر ننشو بخواد.

دستم رفت روي تكه يخ ملقب به دست مهسا و دلم باز پيچ خورد.

نسترن ـ فرهاد چرا اذيتش مي كني؟ خب از پسره خوشش نمياد.

فرهاد شنا نكرده تو چشماي نسترن غرق شده گفت:

ـ خب نمي خوادش ديگه. غلط مي كنه اوني كه بگه بخواه اون تن لشو.

لبم ميون دندونام قفل شد تا انفجار خندم به گوش آقابزرگ در حال استراحت نرسه. مجنوني اين بشر كم بود تو كلكسيون خانوادگي كه ماشاا... پيوسته شد اينم.





romangram.com | @romangram_com