#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_221


نسترن چشم و ابرويي رقصونده به پشتي مبل تكيه زده دست به سينه شده گفت:

ـ نه بابا، همون شب حل شد.

مهسا چشماش گشاده شده، خيره بالا پايين نسترنو رصد كرده گفت:

ـ چه غلطي كردي؟

نسترن ـ اونشو ديگه شرمنده، خوش ندارم مسایل خصوصي زندگيمو برات باز كنم.

مهسا صورت شل كرده از حالت تعجب تكيه زد به مبل و ابروهاشو بالا انداخت و گفت:

ـ آهان، خب بگو. اين فرهادي كه من ديدم، با يه لب تو لب با تو خره. خسته نمي كردي خودتو بعدش.

نگام به كوسن چسبيده به صورت مهسا بود و فكرم درگير تحسين ناز شصت نسترن.

فرهاد ـ چه خبره باز؟ خانومم اين مهسا آدم شدن تو كارش نيست، خودتو اذيت نكن.

نيش من و مهسا تو هم كشيده شد و نيش نسترن عين چي رو صورتش از گوش راست تا گوش چپ كشيده شد. مهسا سر كرده تو گوشم گفت:

ـ انقده بدم مياد شوهر تا اين حد جلف.

ـ خدا از دلت بشنوه.

مهسا پوزخند زن باز بي خيال دل و قلوه صادري دو تا به قول خودش جلف نديد بديد خاندان تو گوشم گفت:

ـ من فاتحه نازخوني رو خوندم. صلواتشو هم شما بفرست كه يه ثوابی بهش برسه.

دلم از اين همه مثل من بودنت مي گيره. مي گيره و باز يادش مياد خريتاش، يادش مياد اين كه نبايد تو تكرار باشي.

فرهاد ـ ديگه چه خبر؟

مهسا ـ مهمش همين پول ترانه و حرص خوري بعضيا بود.

فرهاد ـ اونو كه خاتون واسم پشت تلفن با تمام جزئيات شرح داد. دلم شاده، از سوختن بهمن بدمدله دل شادم.

romangram.com | @romangram_com