#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_220


مهسا ـ ترانه تو نياي منم نميرم. همه جفتين، حال نميده.

شادمهر باز اومد واسه من خودي نشون بده كه من نذاشته گفتم:

ـ تو چرا اين قدر لفتش ميدي؟ يه شام مي خواي بهمون بديا. هيشكي ندونه فكر مي كنه مي خواد چي بهمون بده، بابا يه بندريه ديگه.

شادمهر ـ مصبتو شكر دختر. تو عادت داري زحمت آدمو اين جور بي مزد كني؟

شادي ـ الهي بميرم برات داداش كه چه زحمتي هم مي كشي شما.

شادمهر خنديد. خنده هات هم دختركشه برادرم. مهسا تو رو خدا فدايي اين خنده ها نشو. من يه بار شدم، تو ديگه نشو.





***

لبخند رو لبم پايين بالا شد و نسترن جا من خنده ول داد و گفت:

ـ به جون تو مهسا كه خاطرت خيلي عزيزه، همچين پسره رو خفت گير كرد كه بنده خدا گند زد به شلوارش.

مهسا ـ خاك تو سرت با اين شوهر كردنت. آخه اين همه شوهر نكردي، نكردي، العهد رفتي اين آمازوني امل عهد دقيانسيو پيدا كردي؟

نسترن ـ خوش ندارم در مورد آقامون بد بگيا؛ وگرنه همچين چپ و راستت مي كنم كه نفهمي شوهر يعني چي.

ـ يعني واقعا پسره جلو فرهاد بهت پيشنهاد رقص داد؟

نسترن ـ ميگم كه. اين رستورانه يه سن داشت، زوجا مي رفتن بالا تا تو حلق هم برقصن. اين فرهاد هم كه از اول پهن شده بود رو غذاش، اصلا تو اين خطا نرفت. منم عين بچه ی آدم فقط نظاره گر شدم و هي آه كشيدم. يهو يه پسره اومد سر ميز پيشنهاد رقص داد. به خدا بنده خدا نمي دونست اين فرهاد شوهرمه، تازه اگه مي دونست هم كه اين چيزا واسه اين بنده خداها چيز زياد مهمي نيست. والا تو ايران هم ديگه مهم نيست. من نمي دونم اين فرهاد چي شده يهو اين وسط؟ والا! بالاخره فرهاد هم يه اخمي كشيد به پسره و چنان توپيد بهش كه رستوران كلهمي برگشت نگامون كرد. بعدم قيصرونه دست منو كشيد و بي خيال غذا و اون همه پول يامفت بابتش شد و ما رو دنبال خودش برد هتل.

مهسا ـ حتما عينهو سگ بوده باهات.

نسترن ـ مهسا بهت ميگم درست صحبت كن يعني درست صحبت كنا؛ يعني چي عين سگ شد؟

مهسا ـ خب آخه هميشه ما رو كه مچ گير مي كرد، تا چند وقت پاچمون تو حلقش بود.

romangram.com | @romangram_com