#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_217


آروم گفتم و اونم از كنارم گذشته گفت:

ـ اولا شنيدم، دوما يه پيشنهاد. شام با من بيا بيرون، جفتشونو دور بزن.

ـ نه، ممنون، همون با جفتشون برم خونه شادمهر بهتره.

دوباره جاي لبخندش پوزخندش شد زينت اون لبا و گفت:

ـ اون قدرا هم بد معاشرت نيستم.

ـ نه، خب مي دوني ... من ...

ـ بهونه تو كتم نميره، فعلا.

رفت. خب به من چه كه كت تو مشكل داره؟ يعني چي هي هلك و هلك با تو اين ور و اون ور برم؟ اصلا چه معني داره؟

ـ ترانه؟

نگام رفت طرف مهسايي كه آبرو نه واسه من گذاشت نه واسه داداشش. بال بال مي زنه تو لابي واسه من. قدمام تند شد طرفش و گفتم:

ـ چته؟ سر جاليز كه صدا نمي زني منو.

ـ سلام، چطوري؟

ـ سلام.

ـ حسام بودا.

ـ مي دونم.

ـ بريم سرش خراب شيم تا يه جا برسونتمون.

ـ نه ديگه.

همراش از پله هاي ورودي پايين رفتم و اين بار پرادوي شادمهر جلو پامون زد رو ترمز و شيشه پايين داده گت:

romangram.com | @romangram_com