#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_208


ـ خب ... من بايد خونمو تخليه كنم؛ يعني تا سر سال.

آقابزرگ ـ كو تا سر سال؟

ـ خب مي خوام اگه بشه زودتر از اين خونه برم كه ...

آقابزرگ ـ قرارمون چي بود ترانه؟

ـ قرارمون اين بود كه اگه تونستم رو پا خودم بي منت كسي وايسم مي تونم سهم الارثمو داشته باشم.

خاتون ـ راست ميگه بچم.

نگاه آقابزرگ رو صورت خاتون تا حالا رو حرفش حرف نزده خيره موند. خاتونم تو ديگه آتيش بياري نكن، من خودم هيزم كشي مي كنم كفاف ميده. آقابزرگ نگاشو از صورت خاتونش كنده داد تو صورت من و گفت:

ـ اينا حرف ترانه اي نيست كه يه عمر زير پر و بال من بزرگ شده. ترانه ی من پول و مال و منال همون چرك كف دست بود براش. يكي زير پات نشسته.

ـ شما فكر كنين دو سال در به دري زير پام نشسته.

خاتون باز بي نگاه به مجنونش درگير با ميله و كامواي صورتي گفت:

ـ حق بچمه. تا كي بشينه ببينه بقيه حقشو مي خورن؟

خاتون جان، دردت تو جونم، چي شده امروز؟ چرا امروز دنده بيدار شدنت شده صراط چپ؟ خاتونم مي فهمي كه طرف صحبتت فاروق مجنون بهت زده از حمله كماندويي كلامته؟ خاتونم تو كه داري داغون مي كني اين مجنونو.

آقابزرگ ـ خاتون ...

خاتون ـ دروغ ميگم؟ فاروق تو قول دادي بمحض اين كه ترانه به جايي رسيد، همه مايملكش تحت اختيار خودش باشه. مگه بچم چه فرقي با بقيه داره كه بايد لنگ دوزار سه شاهي باشه؟ بهتره هر چه زودتر حساب ترانه پر بشه و سهامش توي كارخونه به نام خودش. بهتر نيست فاروق؟

نگام تو نگاه آقابزرگ لبخند به لب و خيره به ليلي وشش موند و صداش تو گوشم با تمام تعجب سراغ داشته از خودم پيچيد.

آقابزرگ ـ ترانه اون تلفنو بده من.

بي سيم كنار دستم تعارف زده شد به آقابزرگ و خاتون باز هم درگير بود با ميله و كاموای صورتي. خاتون غصه نخوريا، هر چي كه بشه ته اين درگيري خودم نو كرشم.

آقابزرگ ـ الو فريبرز ... عليك سلام ... به بهمن خبر بده، دو تايي بياين اين جا ... يه كار مهم دارم ... فعلا.

romangram.com | @romangram_com