#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_207
ـ فقط واسه اين كه اذيت نشي بهش فكر نكن. تو حقتو مي گيري.
ـ و تو يه خونواده رو مي پيچوني.
ـ من آيندمو مي سازم. مهديس چوب خطش با كثافت كارياش پره. يه جو غيرت كه تو تنم هست.
باز هم به اون حجم پيچيده تو كت و شلوار خاكستري زير چشمي يه نگاه انداختم. نه بابا، اين يارو هم ته و ريشش همون فرزينه؛ فقط يه كوچولو نخالگي قاطيشه كه نباشه آدم بايد شك كنه كه اين بابا يه ده سالي اون ور آب داشته زندگي مي كرده.
***
با سر انگشت موهاي ريخته تو پيشونيمو واسه همون سوختگيري اعتماد به نفس كنار زدم و خاتونو زيرچشمي نظاره گر شدم كه با ميل بافتني و كاموا صورتيش درگيري راه انداخته بود. آخه دردت تو جونم، فرهاد صورتي پوشه يا فاروق جونت؟
ـ ميگم خاتون؟
خاتون ـ جون خاتون؟
ـ من ... خب من ... چطور بگم؟
آقابزرگ ـ حرفتو بزن بچه.
ـ خب آخه سخته يه كوچولو.
خاتون ـ بگو مادر، راحت باش.
ـ خب من ... من به ... به پولم نياز دارم.
نفسام با پايان جمله از دهن و بينيم هم زمان پوف وارانه بيرون زده و چشمام ترس گرفته تو جون به صورت آقابزرگ از زير عينك نوك بيني زده بهم خيره يه نيم نگاه زيرزيركي انداخت.
آقابزرگ ـ چي كارش داري؟
خونسرديت مردم آزاره فاروق خان.
romangram.com | @romangram_com