#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_209


تلفن قطع كرده چونه تكيه داده به عصا خيره به صورت خاتون گفت:

ـ خاتونم يه استكان چايي ما رو مهمون مي كني؟

خاتون لبخند زد، نه معمولي. از اونا كه باهاش هم دل خودش شاد ميشه، هم آقابزرگ. از اونا كه نيش آقابزرگو هم شل مي كنه.

آقابزرگ كنار گوشم لب زد.

ـ پدرصلواتي برو خدا رو شكر كن كه خاتونتو داري.

يه چشم مظلوم كردم و نگامو دادم تو چشماي مهربون شده از تاثير لبخند خاتونش و گفتم:

ـ من چاكر جفتتونم.

آقابزرگ ـ دلتو صابون نزن. تا حدي بهت امتياز ميدم.

ـ همينش هم واسه ما خيليه آقابزرگ.

باز اون لبخند كمياب تكرار شد و دستش رو شونم نشست و گفت:

ـ هميشه يادت باشه كه من دشمنت نيستم. تو براي من عزيزترين نومي؛ حتي اگه بيشتر از همه عذابت ميدم. من هر كاري كه كردم واسه خاطر خودت بوده.

لبخندم كش اومد. آقابزرگ مي بخشي؟ اون شك نشسته تو دلمو مي بخشي؟ من خطاكارم، مي بخشي؟





***

مهسا ناخن فداي دندون كرده به گلدون وسط ميز خيره بود. گلرخ جون با ذوق با خاتون مشغول اختلاط و عمه فريبا با اخم خيره به من. مهديس پر حرص با گوشي درگير. باز هم خوبه آقابزرگ گفت عمو فريبرز و آقا بهمن بيان؛ وگرنه دل اين جماعت كه تو خونه رو به پوسيدن بود.

گلرخ جون ـ حالا كي از ماه عسل برمي گردن؟

مهديس ـ چرا اذيت مي كنين خودتونو گلرخ جون؟ ماه عسل كه نبايد بگيم، بايد بگيم سال عسل. خدا شانس بده.

romangram.com | @romangram_com