#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_201
***
مهسا با دهن پر از قاچ پيتزاش گفت:
ـ دستت طلا داداش. روده كوچيكه جلو بزرگه تعظيم كرده بود.
حسام نگاشو از كند و كاو خونه ی فسقليم برداشت و دوخت تو صورت مهسا و گفت:
ـ شما كه نمي خواستي ما رو راه بدي.
باز اخماي مهسا تو هم كشيده شد و بعد از يه چشم غره به سر تا پاي حسام گفت:
ـ برو ديگه رد كارت. يعني چي اين جا عين خاله زنكا لم دادي ور دلمون؟
حسام پوزخند زن با يه گاز گنده قاچ پيتزا رو نصف كرد و منم به جا خودش به قاچ پيتزاي نصفش خيره موندم.
حسام ـ ترانه مشكلي داري؟
ـ من ...
مهسا ـ آره كه مشكل داره. نگاه به اين كه هيچي نميگه نكن، زبون نداره؛ وگرنه پاش بيفته حالتو مي گيره.
حسام ـ فعلا دارم شام مي خورم. شب با هم برمي گرديم.
مهسا ـ من اين جا مي مونم؛ پس برو ديگه. بقيش هم تو ماشين بخور.
ـ راست ميگه ديگه. خوشم نمياد جلو صابخونم ... خب ...
جلو من وايساد و جعبه پيتزاش نصفه موند. اخماش تو هم كشيده شد و گفت:
ـ آره ديگه، صابخونت فقط با من مشكل داره؛ ولي شادمهرخان بيان و برن هيچ مشكلي نيست.
romangram.com | @romangram_com