#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_199
ـ خجالت بكش.
ـ تو تيريپ فازيم اين مدل كارا اصلا وجود نداره. بريم كه مهديس جون هم با خيال راحت تو ماشين داداش چپه بشه. آخه من نمي دونم دو هفته ماه عسل رفتن اين همه آدم كشيدن تا فرودگاه مي خواست؟
ـ خب بريم؛ ولي گفته باشما؛ من پول تاكسي بده نيستم.
ـ سگ خور، يكي طلبت. چوب خطت داره پر ميشه.
خنديده با همه خداحافظي كردم و راه خروجي رو گرفتم و مهسا كنارم.
ـ مهسا؟
هر دو وايساده نگامون برگشت طرف حسام با اون پيراهن جذب مشكي و شلوار جين به همون رنگ. اسپرت بهش مياد.
مهسا ـ هان؟ چيه؟
حسام ـ جايي ميرين مي رسونمتون.
ـ نه، مزاحم نميشيم.
مهسا ـ آره ديگه، روز جمعه اي برو خوش باش.
حسام ـ مي رسونمتون.
مهسا ـ نخواسته باشيم سرخر همراه خودمون اينور اونور بكشيم، كيو بايد ببينيم؟
حسام ـ زود باشين.
خودش رفت طرف پاركينگ و مهسا و من دنبالش و مهسا كنار گوشم يه بند غرغر كن گفت:
ـ اين پسره يه ريگي به كفشش هست. اين نكبت منو تنها كنار خيابون ببينه يه بوق هم نمي زنه واسه رسم ادب. ترانه ميچپي عقب و سرت هم طرف آيینه جلو نمي گرده. شيرفهمي؟
ـ مگه مي خواي دختر تو پستو قايم كني؟
مهسا ـ تو فعلا حكم گنجو واسه اين خونواده داري. يه چي هم ديشب دستگيرم شد. خاتون چپ و راست هر كي تا مي اومد و مي گفت ترانه رو پر مي داد. چرا؟
romangram.com | @romangram_com