#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_196


ـ شادمهر؟

ـ هوم؟

ـ چيزه ... ميگم ...

ـ چته؟ بگو ... تو كه تهش ميگي، اوني كه رو دلت سنگيني مي كنه رو بگو.

ـ هيچي، بي خيال. كاش مهموني تموم بشه، خيلي خستم.

نگاه شادمهر تو صورتم چرخ خورد و نگاه من هم تو صورت اون. شادمهرجان يك سوال كليدي، چرا انقده جذابي؟





***

فرهاد تو بغلش منو چلونده كنار گوشم گفت:

ـ چقدر خوبه كه هستي.

ـ بي خيال شاه دوماد. تو هم كه ديگه رفتي قاطي مرغا.

خنديد و ولم كرد. يه قطره اشك هم نمي خوام بريزم. من نمي خوام؛ ولي مي ريزه. دست من نيست و مي ريزه. مثل چهار سال پيش كه به حكم عمو بودنت كه نه؛ ولي به قد برادر بودنت هم نيومدي محضر و چشمم به در خشك شد. نسترن تو بغلم كنار گوشم گفت:

ـ ممنون، اگه فرهادمو دارم همش مديون شماهام.

ـ و دلبرياي خودت.

كاش نسترن وارانه بودم، نه حسرت به دل و ترانه وارانه. كاش يه فرهاد داشتم و تا ابد دلم به بودنش خوش بود، نه به در نظر همه بي صفت بودنش و حسرت به دل موندنش.

مهسا ـ بابا بسه ديگه، اين هندي بازيا يعني چي؟ خاتونم نكن اون چشا رو اشكي كه دل آقابزرگم بپوسه.

آقابزرگ چشم غره حواله مهسا كرده دست انداخت دور شونه ليليش و من بازم تو درس عشق اين خونواده مشروطي رد كرده اخراج شدم. حسام كنار گوشم گفت:

romangram.com | @romangram_com