#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_193




***

با نيش باز نگامو از صورت شادي غش مرگ شده از خنده دادم به صورت جدي با يه رد كمرنگ لبخند اميرعلي و دست دراز شده طرف شادي و شادمهر مثا چشماش اعتماد داشته به اميرعلي و بي خيال در حال ويسكي بالا رفتن.

اميرعلي ـ چرا مي خندي؟ بده دارم آدم حسابت مي كنم بهت پيشنهاد رقص ميدم؟

شادي ـ بي خيال بابا، من فقط از رقص همون جفتكشو بلدم. چيه بريم اون بالا دو ساعت هي اين ور بريم، هي اون ور؟ خب عين بچه آدم همين جا مي شينيم.

شادمهر ـ اين اميرعلي سالي يه بار از اين پيشنهادا ميده. بلند شو آبجي. نكنه خدا خواست و جا اون جفتك يه كم آدمونه رقصيدن ياد گرفتي.

ـ حالا چي شده شما لارژ شدي؟

شادمهر ـ اين اميرعلي همون كبريت بي خطره كه تازه نم هم كشيده.

با خنده به رفتن شادي و اميرعلي خيره خيره نگاه كردم و شادمهر كنار گوشم گفت:

ـ اين حسامه چرا اين جوري نگات مي كنه؟

ـ ارث باباشو طلب داره.

شادمهر ـ پيچوندن از اين بهتر بلد نبودي؟

ـ جون تو راست ميگم. خاصيت فرزيناست ديگه، جز فرهاد همه طلبكارن.

شادمهر ـ عمو فريبرزت خيلي با شعوره.

ـ جيگره.

مهسا كنارم به صندلي لم داده و يه تيكه موز از ظرفم كش رفته گفت:

ـ بابامون صاحاب داره، صاحبش هم خيلي دوست داره.

ـ كيه كه ندونه گلرخ جون عزيز دله؟

romangram.com | @romangram_com