#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_189
ـ مهسا اون جاست، بري راهنماييت مي كنه.
سه تايي رد نگامو گرفتن و رسيدن به مهسايي كه تو اوج لوندي با نوه عمه ی خانوم فرخنده بگو بخندش بساط پهن كرده بود. بخورم تو رو كه گلرخ جون از سر شب تا حالا فقط خواستگاراتو پرونده.
شادي ـ واي، بگردم، جفتي ماه شدين. اون پسره كيه؟
ـ بين خودمون باشه. اين مهسا نمي دونه؛ ولي طبق آخرين اخبار رسيده يكي از پر و پاقرص ترين خواستگاراي مهساست.
شادي ـ خيلي خوشتيپه.
ـ تازه كجاشو ديدي؟ پسره عينهو خر پول داره؛ ولي طوري كه من فهميدم عمو فريبرز يه چي از اين خوش تيپ ما ديده كه سر مي دوئونش.
شادي خنديده از كنارم گذشت و قاطي بحث مهسا و بغلش شد. شادمهر سر كرده تو گوشم گفت:
ـ خوشگل شدي.
ـ بودم.
شادمهر ـ اون دختره هم بدك نشده.
ـ فقط بدك نشده يا به قول شادي واي داره؟
يه پوزخند و گذشتن از كنارم. به خودم كه اومدم، سه تايي در حضور آقابزرگ و حسام و عمو فريبرز بوديم. مراسم معارفشون كه به پايان رسيد، آقابزرگ كنار گوشم گفت:
ـ وضعشون خوبه؟
ـ از حسام بپرسين.
باز آقابزرگ سر كرد تو گوش حسام و حسام تو جوابش يه چي گفت كه ابروهاي آقابزرگ يه نيم ميلي بالا رفت و يه لبخند نامحسوس هم كنج لبش جا خوش كرد.
حسام ـ ترانه مهسا كارت داره. اون وره.
با لبخند بي خيال حسام يه تعارف به شادمهر و اميرعلي زدم تا سر ميز مهسا و شادي جاگير بشن و خودم دنبالشون راه افتادم.
مهسا ـ واي داري چي ميگي به آقابزرگ كه ول نمي كني بنده خدا رو؟ داشتي باز ناز مي اومدي؟
romangram.com | @romangram_com