#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_188


خاتون ـ دردت به جونم مادر. بگم برات اسپند دود كنن چشم نخوري.

آقابزرگ لبخندشو نيم خورده رو صورتش جا گذاشت و دست انداخت دور شونم و پيشونيمو با همون حس همه سالاي خوب زندگيم بوسيد. جدا از حس اون محضر خونه. اشكام پس زده شد و باز صداي مهسا مخل آسايش احساسات چند سال يك بار به غليان در اومده آقابزرگ بابت من.

مهسا ـ اِاِاِاِاِ، آقابزرگ دوباره تبعيض؟

گلرخ جون ـ فداش شم؛ بس كه خوشگل شده منم مي ترسم چشمش بزنن.

ـ واي، من اين همه خاطر خواه داشتم و خبر نداشتم؟

عمو فريبرز ـ تو عزيز دلي گل عمو.

يه لبخند به اون همه پدرانه زير پوستي و آرومش زدم و مهسا دستمو كشيد.

ـ چته تو؟

مهسا ـ مهمونات اومدن.





.:: این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (www.98ia.com) ساخته و منتشر شده است ::.

نگام رفت ته رد نگاه مهسا. وويــــي، شادمهر دختركشي مي خواي راه بندازي برادرم؟

با لبخند و اون قدماي موزون رفتم طرفشون. نگاش با مهربوني خوابيده پشت خشونت زير و روم كرد و بعد با نيمچه لبخندش مهر تاييد زد. شادي رو تو بغلم كشيدم و با اميرعلي و شادمهر دست دادم.

ـ بريم پيش آقابزرگ اينا معرفيتون كنم.

شادمهر ـ نه كه خيلي از اون نسناس دل خوشي دارن، حالا تو مي خواي تو بوق و كرنا هم بكني كه ماها چه اشخاص مهمي هستيم.

ـ لوس نشو ديگه، ميگم فقط رفيقمين.

شادي ـ ترانه من كجا مي تونم خودمو مرتب كنم؟

romangram.com | @romangram_com