#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_187
***
لبخندم خورده شد تا به لونديم آسيبي نرسونه. قدمام هماهنگ برداشته مي شد. جاي اون نيش ول داده يه لبخند ناز از همون مدلاي مهسايي چاشني صورتم كرده كنار مهسا وايسادم. نگاش بالا پايينمو وجب كرده ولم كرد و گفت:
ـ چي شدي نكبت! از سكه انداختيمون آشغال!
ـ گمشو عزيزم.
نگام به حسامي افتاد كه سنگين كرده بود نگاشو. تيپش دختركشي خاندانو راه انداخته. بي خيالش رفتم طرف فرهاد و نسترن.
ـ چه جيگري شدي، مواظب باش اين فرهاد ما نخورتت يهو.
فرهاد نگاشو رنگ عشق زد و كشيد به سر تا پاي پري روي كنار دستش. لبخندم خشك شد. من لباس عروس نپوشيدم، روز عروسيم با قبل عروسيم فرقي نداشتم. من تبريك ميگم به فرهاد. فرهاد قهر كرد با من. همه از نسترن تعريف مي كنن. من كسي نگام هم نكرد.
نسترن ـ ترانه كجايي؟ شاس ميزنيا.
يه لبخند از اون زوركيا كه ته تهش همون دلزدگي بيشتره به اون لباي خشك شده زير رژ زدم و گفتم:
ـ جونم گلم؟
نسترن ـ خاتون داره اشاره مي زنه بري پيششون.
ـ خوش باشين.
فرهاد ـ مزاحم نشي هستيم.
ـ من كه شب خونه ی شمام.
نسترن ريز خنديد و دست فرهاد دور كمر باريكش حلقه شد و يه چي دم گوشش صد در صد با همون مضمون مسائل تخت خوابي گفت و منم لبخند زوركيمو حفظ كرده رفتم طرف خاتون و آقابزرگ.
ـ جونم خاتون؟
romangram.com | @romangram_com