#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_190
ـ وقتي خريدار داره چرا نيام؟
شادي ـ واي چه جيگره اين آقابزرگتون.
مهسا ـ عزيزم لازم به ذكره كه اين جيگره يه خاتون داره كه همه زندگيشو فداي يه تار موي اين خاتونه مي كنه. خاتون بگه آخ، آقابزرگ زمين و زمانو يكي مي كنه.
شادي ـ تو رو خدا؟
مهسا ـ به جون همين ترانه كه خودش از بچگيش شاهده. بين خودمون باشه؛ ولي مثل اين كه اين خاتون ما جوون كه بوده، ورپريده اي بوده. آقابزرگ هم از اين خشك و جديا. تو نگاه اول همين كه از بلاد كفر پاش مي رسه به خونه ی پدري و دختر شريك جان پدرو مي بينه، دست و پاش شل ميشه و تب عشق دامنگيرش. ميگن عمو فردين خدابيامرزم هم مثل آقابزرگ عاشق تارا جون شده. خدا جفتشونو بيامرزه. مامان گلرخم ميگه ليلي و مجنونو گذاشته بودن جيب بغلشون. البته اينم بگم كه هر كي تو اين خونواده مزدوج شده با عشق و عاشقي بوده؛ مثلا همين مهشيد، شهابو كه روز اول ديد، همچين تو بغل من غش كرد كه دو تا پارچ آب قند هم به هوشش نياورد.
به اميرعلي به خنده افتاده و شادمهر با لبخند خاصش به صورت مهسا خيره شده يه نگاه انداختم و گفتم:
ـ مهسا چرا دروغ ميگي؟ مهشيد بدبخت كه اول عاشق شهاب نشد. يادت نيست شهاب بدبخت من و تو رو مامور رسوندن كادوهاش به مهشيد مي كرد؟ بيچاره خودشو كشت تا مهشيد يه گوشه چشمي واسش اومد.
مهسا ـ بس كه جنس جلبي داره.
صداي حسام امروز در مقام رانندم تو بحث شركت پيدا كرد و بعدش حجم وجوديش روي يكي از صندليا نشست.
حسام ـ جنس جلب داشتن تو اين خاندان ارثيه. يه نمونش همين فرهاد خودمون که چطور به اين فرصت رخت دومادي پوشيد.
مهسا ـ نترس شما هم تو صفي. دير و زود داره؛ ولي آقابزرگ عمرا بذاره سوخت و ساز هم داشته باشه.
حسام باز اون پوزخند معروفو تكرار كرده مشغول پوست كندن پرتقال بشقابش شد.
شادمهر ـ ترانه مهدي خان اومده ايران. مي خواد ببينت.
نگاه مهسا خشك شد رو صورت شادمهر و بعد پر حرص غريد:
ـ ترانه نمي خواد كسيو ببينه.
شادمهر ـ ترانه خودش زبون داره.
مهسا ـ نداره، به خدا نداره. خره، لنگش هم تو دنيا پيدا نميشه. همين كه شماها تو زندگيشين هم اوج خريتشه، ديگه اين قلمو بي خيال شين.
گفت و بلند شد. يادم رفت اون بغض تو گلومو با هيجانات واكنشي مهسا به اون اسما. شادمهر داري قبل از من اونو عذاب ميدي. زير چشمي ديدم سوال نگاه حسام رو درباره هويت مهدي خاني كه شايد تو زندگيش اسمي ازش نشنيده باشه.
romangram.com | @romangram_com