#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_184


يه تنه محكم و رد كردنش و خنده اي كه ول داد و حرصي كه من خوردم. خدا ازت نگذره حسام!

روي يكي از مبلاي استيل نشستم و مهسا با ريموت يه آهنگ شاد گذاشت و بقيه هم روي مبلاي ديگه جاگير شدن.

مهسا ـ شما دو تا بلند شين يه تكوني به خودتون بدين ديگه. عروس و دوماد هم انقده شل؟

نسترن با ناز دست فرهاد رو كشيد و رفتن وسط. نگام به حسام افتاد كه دوربين دست گرفته با خنده به رقص نمي دونم كجايي و چه سبكي فرهاد ايراد مي گرفت.

نسترن ـ ترانه تو هم بيا.

ـ برو بابا، داره جونم در مياد.

مهديس جاي من بلند شد و حسام كنارم به مبل لم داد و جدي خيره تو نيمرخم گفت:

ـ اون وقت اين اخما يعني من دارم با تو بازي مي كنم؟

ـ در حدش نيستي. ببين پسر خوب من خر نيستم كه ندونم چرا جاي اون همه نفرت، رفاقت تو قلبت بابت من جوشيده! در ضمن من بعضي وقتا دهنم جلو آقابزرگ چفت و بست نداره. خب دست من نيست.

جاي اون لبخند چند لحظه پيش نوبت به پوزخند هميشگيش رسيد و بعد از جاگيريش كنج لب آقا گفت:

ـ ببين دختر خوب، منم زياد اهل لي لي به لالا گذاشتن واسه امثال تو نيستم. يا عين بچه آدم پيشنهاد منو قبول مي كني يا منم دلم به يه تعديل نيرو خوش ميشه.

ـ واسه من كار كم نيست. در ضمن دم پر من نپر. هر وقت هم نياز به تعديل نيرو رو حس كردي يه خبر بده بگردم دنبال كار.

پوزخندش خشك شد رو صورتش و اخمش تو هم كشيده. خوردي؟ ديدي كه من اهل باج دادن نيستم. من ديگه وسيله شدن تو كارم نيست، يه بار بَسَم بود!





***

گوشي رو چسبونده به گوشم در تاكسيو باز كردم و گفتم:

ـ چته بابا؟ دارم ميام.

romangram.com | @romangram_com