#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_183
زير چشمي لبو شدن نسترن خانوم هم به چشممون اومد و آخرين مجرد خونواده هم تكيه زده به چارچوب در اعلام حضور كرد.
حسام ـ آقا اين كيك چي شد پس؟
ـ تا مهسا يه سيني چايي بريزه، ديگه آماده س.
مهسا ـ به من چه؟ آخرين مجردي اين دو تاست، من جوركشي كنم؟
فرهاد كنار سماور وايساد و قبل از دست بردن طرف قوري يه كفگرگي از اونا كه تا دو ساعت بعد از وقوع حادثه پيشوني طرف سرخه حواله مهسا كرد و گفت:
ـ كي بشه آخرين مجردي تو رو ببينيم، گرچه فكر كنم همون شب آخر عمرت باشه.
مهسا ـ بتركي! نسترن چه فكري كردي از اين تن لش خوشت اومد؟
نسترن ـ اُه اُه، حواست باشه كه داري در مورد آقامون حرف ميزنيا.
مهسا ـ بابا آقامون اينا. همه شوهر دارن، تو هم شوهر داري.
نسترن ـ چشه مگه؟
حسام ـ چشم كه نيست نسترن جون، كلا يه پا اعضا بدنه. اين كيك ترانه پز بد داره چشمك ميزنه بابا، دلمون آب شد.
گفت و يه لبخند مغاير با پوزخنداش هم ضميمش كرد. خدا ازت نگذره حسام. مهديس تا حالا سر كرده بوده تو گوشيش بود، سر بالا كرد و پوزخند چاشني حرفش.
مهديس ـ خب حالا، يه كيكه ديگه.
حسام ـ كيك داريم تا كيك. مثلا يكي مثل ترانه خانوم كه بي پودر كيك يه چي ميپزه كه بوش هلاك مي كنه هر كيو که از شعاع دو كيلوتري اين خونه رد ميشه و يكي هم مثل بعضيا كه نيمرو رو نمي دونه با تخم مرغ درست مي كنن يا مرغ.
مهسا نيشش كه به قاعده گوش تا گوشش چاك خورد و فرهاد كه صورتش سرخ شد و باز سرگرم چايي ريختنش شد و نسترن كه لب گزيد تا همون نيش گوش تا گوش مهسا شامل حالش نشه و من ... حسام بد داري شروع مي كني، قرارمون اين نبود. چشم غرمو ديد و باز يه لبخند جاي پوزخند هميشگي زد و نامحسوس شونه بالا انداخت كه يعني "به من چه؟" لبات داغ ببينن كه واسه من چپ و راست ژوكوند نياي. نگامو زير چشمي دادم به مهديس پر نفرت مثل هميشه بهم خيره و كيك رو بلند كرده رو دست گفتم:
ـ نسترن بي زحمت بشقاب و چنگالا هم بيار.
از كنار حسام رد شدم و حسام سر كرد تو گوشم و گفت:
ـ واسه من شاخ و شونه نيا.
romangram.com | @romangram_com