#بغض_ترانه_ام_مشو_پارت_182


ـ بي خيال راه حلاي دخترونه شو. داريم منطقي حرف مي زنيم.

ـ از تكرار يه جمله بدم مياد. من حرف منطقي جز حرف كار با تو ندارم.

دستش از كنار سرم كنده شد و نگاش باز هم ميخ صورتم چند قدم عقب رفت و به لبه ميز كنفرانس تكيه زد. از اين همه گنگي نگاش متنفرم. از اين همه غرور تو چشماش بيشتر. حسام هم يكيه مثه همه مرداي حسابگر خاندان فرزين. يكي از همه اونايي كه منافع خودشون مهم تر از يادگار فردينه براشون.





***

يه پشت دستي مهسا رو مهمون كرده گفتم:

ـ زهرمار، خب بذار ميارم بيرون مي خوريم.

مهسا ـ حالا اگه اين كيكه رو داد ما بريزيم تو اين شكم گشنه وامونده.

فرهاد ـ نمي فهمه كه! قدرمو بدون ترانه، شب آخر مجردي اين عمو خوش تيپته.

نسترن ـ همچين ميگه که انگاري مي خوايم بريم اون سر دنيا زندگي كنيم. پسر خوب آپارتمون كه دو تا خيابون اون ورتره. بعد دو روز هم كه تو قراره تكراري بشي، من چي كار بهت دارم، ميگم مهسا و ترانه هي بيان خونمون من دلم وا بشه.

فرهاد ـ اهكي، يعني من اين همه دارم خرج مي كنم كه فقط دو روز به چشم مباركتون بيام؟

نسترن با چشماش يه ناز اومده و دلبري كرده و فرهاد سينه قبرستون تا فردا فرستاده گفت:

ـ خوبه تو هم، چه واسه من بل مي گيره.

مهسا سر كرده تو گوشم گفت:

ـ اين نسترني كه من مي بينم، عمرا بذاره فرهاد تا فردا شب صبر كنه؛ والا!

نيشمو جمع كرده باز مشغول تزيين كيك شدم و گوشم رفت پي حرفاي در گوشي فرهاد به نسترن.

فرهاد ـ شما كه اين نازا رو واسه ما مياي، فكر فردا شبت هم هستي؟

romangram.com | @romangram_com